|
•**•.ღღ•**• سیـمــــــــرغ •**•.ღღ•**• شعر ، داستان ، نقد هنر و ادبیات، طنز سیاسی -اجتماعی - فرهنگی
| ||
![]() می نویسم: "برات دلتنگم" پاسخم می دهی: "چه خوب عزیز!" می نویسم که : "دوستت دارم" می نویسی: "نمک به زخم نریز ..." *** بازهم شوق عشق را داری باز آتش گرفته جان و تنت دست هایم دوباره بی پروا می رسد تا لطافت بدنت *** بویِ عطر و گلاب پیچیده در فضای اتاق خالی تو عطر احساس ناب پیچیده در دل خلوت حوالی تو *** وای ... برچشم من نگاه نکن من از این چشم ها هراسانم خواهشی در میان چشم تو هست ... خواهشی رنگ عشق پنهانم .....
ادامه مطلب [ ] [ ] [ فرهاد ر. (تنهاترين تنها) ]
(1) اگر به من نزدیک می شوی شیــریــــــن! پیراهنت را دور بینداز فرهــــــاد نوازش های عریانی های تو را می خواهد تا نـــــــور را لابه لای پستان های بی قرارت و صدای بریده بریده ی نفس هایت را زیر بازوهای در هم تنیده اش احساس کند!
(2) نازنیــــن! برای مکیدن لب هات زهرآگین ترین نیش ها را به جان خریدم قسم خوردی به وجدان یک کندو که دیگر هرگز به گل های نوشکفته ی باغ پیراهنت هجوم نیاورم آن گاه دکمه هایت را گشودی و با تو درآمیختم مثل زنبوری که با سر بیفتد در جام عسل!...
[ ] [ ] [ فرهاد ر. (تنهاترين تنها) ]
دلــــــــم آرش کمانگیری است که عشـــــق را در چلّۀ رنگین کمان از فراز مزارع بارانُ آفتاب تا دور دستِ گسترده ی رؤیاها در افق چشمانت می نشاند و از بلندترین قلّه ی لبخند دلت درفش فتح سپیدش را برایت تکان می دهد!...
[ ] [ ] [ فرهاد ر. (تنهاترين تنها) ]
بیا مــرا بــتــراش ای تـنـم به دستانت به بت سرای دلت در شبان رؤیایی بیا مرا بتراش تا سحـر مرا بتراش به لمس و بوسه و ناز و نیاز و زیبایی *** بیا مـرا بتراش از حریر و ابـریشم به بسـتر شب تنهایی سوزعریانـت به شـوق پـنجه کشیدن ز پای تا به سرم چـو نور وسوسه ی شمع ذوق چشمانت *** ز بوسه ریز لبانت ببـار گــل به تنم شـراب تشنگی عشق در گلـویم ریز بـبـر دلـم بـه ســر بـال های مـژگـانت به جـذبه های نگاهت ز خود فرویم ریز *** بکش مرا به خم و پیچ های آغوشت به کوره ی نفــسـت آتشم کن،آبم کن میان عشق قـوی پنجه ی دو بازویت بگیرم و بـفشار، بشکن و خرابم کن!...
ادامه مطلب [ ] [ ] [ فرهاد ر. (تنهاترين تنها) ]
سراغ تو را از خواب هام می گیرم دل تنگت که می شوم... پی اثر انگشت نگاهت می گردم که گاهی روی بلور دلم لغزیده باشد دل تنگت که می شوم... به دنبال تصویر به جا مانده ات گوشه گوشه ی آینه را می کاوم دل تنگت که می شوم!...
[ ] [ ] [ فرهاد ر. (تنهاترين تنها) ]
[ ] [ ] [ فرهاد ر. (تنهاترين تنها) ]
تعریف رئالیسم جادویی رئالیسم جادویی (Magic Realism) یکی از زیر شاخه های سبک رئالیسم می باشد. در این آثار همه چیز به صورت واقعی و عادی اتفاق می افتد اما یک عنصر جادویی و غیر طبیعی نیز وجود دارد. و به این صورت است که این دو واژه ی کاملا متضاد ( رئالیسم و جادویی ) در کنار هم قرار می گیرند. برای مفهوم تر شدن این سبک ، در ادامه نقل قولی از ایزابل آلنده (روزنامه نگار و نویسنده ی آمریکای لاتین) را می آورم : « جمله ی "زن به آسمان صعود کرد" ، گزاره ای علمی-تخیلی است. زیرا صعود انسان به آسمان امری خارق العاده و غیر محتمل است. اما اگر بگوییم "زن پوشیده در شمدی ابریشمی که شعله ای اندک از آن ساطع بود به آسمان صعود کرد" ، این رئالیسم جادویی است. زیرا با تصویری ملموس ، آنچه را خارق العاده است تا حدی قابل قبول جلوه می دهد ، هرجند که توضیح نویسنده غیر منطقی و عجیب است. »
اثر مایکل پارکس - نقاشی در سبک رئالیسم جادویی
ادامه مطلب [ ] [ ] [ فرهاد ر. (تنهاترين تنها) ]
![]() میان من و تو فاصله یک باران است و خیالت که مرا از پنجره می گیرد و می برد قدم زنان تا عشق می رسم به تو با تن پوشی از آغوش و دست هایی پر از طراوت اوّلین سلام گل سرخی که گلبرگ گلبرگ در صدای عطرها هجا می کند تو را میان من و تو فاصله یک باران است!...
[ ] [ ] [ فرهاد ر. (تنهاترين تنها) ]
در امتداد ِ خیابان ِ شلوغ ِ نگاهت مماس با خط ِ ویژه ی احساست محتاط می رانم با تماشای ویترین ِ پر زرق و برق ِ وابستگی ها بی تفاوتیِ بی چاره ی تو را درک می کنم می خواهم در انتهای چشمانت گم شوم جایی که ایستگاهی نباشد هیچ غریبه ای - من باشم - و خلوت ِ خیالت یک چراغ سبز مانده تا پل ِ جسارت آنگاه وجودم شعله می کشد شیشه ی شرم می شکند ویران می شوم در برخورد ِ نفس هایت دستانم کروکی ِ اندامت را - دقیق - لمس می کند این است همان اوّلین تصادف و نمی ترسم از آن سیلی محکم تر بزن جریمه ی بوسه ی غیر مجاز را!...
[ ] [ ] [ فرهاد ر. (تنهاترين تنها) ]
(1) گاهی سایه ی چشم های عاشقت هم دیوانه ام می کند... هنگام که در چشمانم زل می زنی و در سکوت با نوازش ِ موهایم ترانه ی عشق سر می دهی .. (2) نفس می کشیدم اما سرد نبض داشتم مدام محتاج احیا گرم شد نفسم از برخورد نگاهم به دیده ات رنگ گرفت بوم سفید گونه ام من با دیدنت احیا می شوم! (3) هجوم عاشقانه های تو شکست می دهد تمام تنهایی مرا ... و شعر از چشمان تو آغاز می شود و تا بی کران احساست جریان می یابد! (4) با "یکی بود یکی نبود " شروع شد این قصه با یکی ماند یکی نماند،تمام یکی،من بودم یا تو...؟! مهم نیست مهــــم قصه ای است که تمام شد! (5) ز ندگی ام سنگین شده است! لحظه هایم بیداد می کند خوابم آشفته است! چیست این همه عشق که ردّی از عاشق در آن نیست؟! دکتر نسخه ام را پیچید: "عاشقی ... درمان ندارد!"
(6) و من چه ماهرانه پریدن را یادت دادم فکر می کردم کبوتر جلدم می شوی نگو پرستو شدن را بیشتر دوست داشتی! (7) من در زمین تو در آسمان تو از پروازت لذت ببر من از تماشای اوج گرفتنت نترس که بال هایت را نشانه رفته اند قلبم را بر زمین فرش کرده ام... (8) دست های مهربانت را به لب های نیازمند من بسپار و ارزوهای بر باد رفته ات را به اشک های شبانه ام آغوش تو هنوز امن ترین جای دنیاست عمق نگاه مهربانت عمیق ترین دریا هارا به سخره می گیرد! دستانت را بوسه باران می کنم و سجده را تنها لایق تو می دانم! (9) رگ غيرت آسمان است رعد و برق. باران، عرق سرديست كه از سر و رويش ميبارد. غيرتي ميشود آسمان وقتي كه شاعران از زيبايي ماه حرف ميزنند! (10) بنوش مرا
[ ] [ ] [ فرهاد ر. (تنهاترين تنها) ]
![]()
من از تو آغاز می شوم مثل آسمان که از زمین تو در من می وزی با لهجه ی تمام گلدان ها و در روح من رخنه می کنی آن سان که بنفشه ها در کوهساران صخره ها را می شکافند و زیبایی را در هوا نجوا می کنند چشم هایت در دلم می پیچد هم آوای گل های وحشی در نیزارهای بارانی و من هم سان قایقی رها در توفان عطر تو بالا و پایین می روم نفس های تو شکست می دهد تمام رؤیاها را!...
[ ] [ ] [ فرهاد ر. (تنهاترين تنها) ]
آن خودشیفته ی از خویش بسیار راضی، آن جناب آقای بی بتّه ی مثلاً قاضی، آن که بود از ما بهتر امّا ورچُپّه، آن معاون دادستان کل کشور ولی بدون قپّه، آن دارای مناصب غریبه، آن دهنده ی احکام عجیبه، آن بیدادستان سابق تهران، آن که بودند کلّ آزادی خواهان از دستش به امان، آن رشوه ستان پردل و جرئت، آن خودفروخته ی عرصه ی به اصطلاح قدرت، آن خشت اوّل وجودش را پدر و مادر کج نهاده، آن نابودگر انسان های آزاده، آن دارای دکترا با نمره عالی از در عقب، آن رئیس سازمان تامین اجتماعی به جای مش رجب، آن دهنده ی احکام یکّه و تک ، آن جناینکار کهریزک، آن خواستار حکم اعدام برای جوانان معترض سال 88، آن که پشتش گرم است به کوه نه در و دشت، آن دستور گرفته از بالا در جلّادی هایش، آن که رئیس قوّه قضائیّه شده خاک پایش، آن توقیف کننده ی مطبوعات بدون هیچ گناهی، آن فاسقِ آمر به اوامر و نواهی، آن که در باب مزدوری اش گفته اند کلی بیانات، آن رئیس بی فرهنگ دادگاه مطبوعات، آن دارای کرامات غیر قابل عرض، آن شاهدزد ستاد مبارزه با قاچاق کالا و ارز، آن آغاز کننده کار دادیاری بدون مدرک دانشگاهی، آن که برای تفریح می بست نشریات غیر فکاهی، آن سارق بلامنازع سؤالات آزمون های سراسری و آزاد و دادیاری و دستیاری پزشکی، آن قاضی شده بر همین پرونده ی سراسر شیشکی و زرشکی،آن بی سواد همیشه قاطی، آن عقده ای اطّلاعاتی، آن مردک ضدّ وطن عصبی، (نه مولانا) شیخ سعید مرتضوی – کسّراللهُ و اربابه- از اهالی تفت بود و عاشق پول نفت بود و پیش از این در قوّه قضائیه در آمد و رفت بود و کودکی یازده ساله در سال پنجاه و هفت بود.
ادامه مطلب [ ] [ ] [ فرهاد ر. (تنهاترين تنها) ]
[ ] [ ] [ فرهاد ر. (تنهاترين تنها) ]
عشق را دوست دارم تقدیر که می شود دلم را بشکند چنین که می کند ثابت می شود دلی دارم اگر چه شکستنی!
[ ] [ ] [ فرهاد ر. (تنهاترين تنها) ]
چه دوستداشتني ميشود روسريات وقتي پيدا نميشود! چه دوستداشتني ميشوند مأموران سختگيري كه نميگذارند بيروسري به خيابان بروي! و چه
دوستداشتني خواهد شد امشب من!
[ ] [ ] [ فرهاد ر. (تنهاترين تنها) ]
![]()
باغچه ی شعر من از طرز نگاهت گل کرد و من اندازه ی یک باغ پر از انگورم!...
[ ] [ ] [ فرهاد ر. (تنهاترين تنها) ]
(1) آمدی خیمه زدی وسط لحظه هایم اطراق کردی کنار چشمه ی جوشان احساسم قرار به اقامت چند روزه بود؛ در کوچ بهاری ساکن همیشگی شدی چهار فصل دلم را (2) اين روزها همه چيز به مدار تو مي گردد واژه سكوت انتظار زمين و زمان اما دلتنگي تو نفس را حبس مي كند واين اندوه سينه به سينه فراگير مي شود زندگي مي ايستد سكوت فرياد مي شود زمان به دورترين نقطه باز مي گردد زمين ساكن مي شود و من ديوانه تر اي كاش دلتنگ نمي شدي تا زندگي ...! (2) شغل شریفی است سوختن برای او که لحظه ای برایمان تب هم نکرد! (4) آغوشت هم طعم آبنبات مي دهد از همان هايي كه تلخ بود و تو برايم مي خريدي و قايمشان مي كردي تا سورپرايزم كني اما وقتي مي گشتي تا به من بدهيش متوجه مي شدي كه خيلي وقت است خوردمشان! (5) ستاره ها می دانند شب ها به یاد تو روی ماهشان را بوسه باران می کنم اما بازهم برایم چشمک میزنند... خودت چه؟! بر ماه بوسه می زنی یا ستاره؟ (6) بی تو باغی بی گلم در بی بهاریت مرا میل روئیدن خاری هم نیست!
(7) زن گلی است که بوییدن در سرشت اوست فهم ها را باید شست! (8) پاییز ... تا فصل چهارم بیشتر نمی داند و تو ... گل همیشه بهاری در فصل پنجم ِ تمام شعرهای بارانی ام! (9) جشن باشکوهی ست والس قوها بر موج و مهتاب به گاهِ عاشقی برکه و ماه! (10) بیا به یک مزرعه ی گندم برویم که بــــــــــاد خوشه های طلایی اش را تکان می دهد وقتی تو لب های مرا می بوسی!...
[ ] [ ] [ فرهاد ر. (تنهاترين تنها) ]
(1) حوا به هوای دلنه هوای وسوسه سیب چیده را پیشکشِ آدم کرد و محبت زنانه اش به گردنش انداخت گناه نکرده را به رانده شدن از بهشتی که قرار بود فرش زیر پایش شود از مادری!
(2) می گویند: شاهراه بهشت را مفروش کرده اند برایت از لحظه ای که نقش اولِ نمایش زندگی به نام تو خورده "مادر" امروز و هر روزت شکوفه باران! تو را چه نیازی است به این وصف ها و بزرگداشت ها؟! فرشته بی بال؛ تو که آغوشت دروازه های بهشتند و بوسه هایت آتش همیشه روشنِ عشق!
[ ] [ ] [ فرهاد ر. (تنهاترين تنها) ]
آن قدر دوستت دارم که هر چه بخواهی همان را بخواهم اگر بروی شادم اگر بمانی شادتر تو را شاد تر می خواهم با من یا بی من بی من اما شادتر اگر باشی کمی - فقط کمی - ناشادم و این همان عشق است عشق همین تفاوت است همین تفاوت که به مویی بسته است و چه بهتر که به موی تو بسته باشد!...
[ ] [ ] [ فرهاد ر. (تنهاترين تنها) ]
در آغوشم که می کشی واژه هایم رنگ می بازند سکوت می کنم ونفس هایم را در سینه حبس شاید دنیا بایستد و زمین نچرخد تا این آغوش جاودانه بماند اما ... زمین می چرخد دنیا حرکت می کند چشم های من باز می شود نفس می کشم و چقدر دردناک است حس از دست رفتن این آغوش... من از روزهایم می ترسم و از شب هایم دلهره دارم آن ها بدون تو سپری خواهند شد می دانم نباید هرگز تو را طلب کنم تو از آن من نیستی و تقدیر این گونه برایمان رقم زده است!
[ ] [ ] [ فرهاد ر. (تنهاترين تنها) ]
چه می کند حالا، ببین با دل من! به شعله می کشد این دفتر را هُرم نفس ِ تک تک واژه ها وقتی نبودنت را به تصویر می کشم!
[ ] [ ] [ فرهاد ر. (تنهاترين تنها) ]
(1) تا کجا می رود خیال تو ؟! . . . دوستت دارم چند ستاره آن سوتر! (2) دلم از تو روشن است می گویند پدیده ی انعکاس نور است سراب!
(3) ابراهیم درونم تیشه به ریشه ی بتی می زند که بی تقدس، با خیال خام خدایی می خزد در شاهرگِ انشعابیِ قلبِ عاشق پیشه اش.
(4) ماهی سرخ هفت سین درست همان موقع مُرد که لب های سرخت را از من گرفتی... (5) می دانم عاقبت داستانی تکراری را: یک کام از سیب لبانت و تبعید شدن به جهنم (6) زکات می دهی آغوشت را به این و آن؟! من که از همه نیازمندترم!... (7) از چشم تو که می افتم به خدا نزدیک می شوم نمی دانم این سقوط است یا صعود؟! (8) کوه غرورت که ریزش کند من دهقان فداکار می شوم و دلم را به آتش می کشم... (9) دیگر در این شهر شعر خریدار ندارد وقتی عطر تنت هر دیوانه ای را شاعر می کند... (10) شعر هایم به تمنای چشمان توست چشم هایت را نبند هستی ام به باد می رود... [ ] [ ] [ فرهاد ر. (تنهاترين تنها) ]
(1) تو بگو! بیهوا چگونه نفس بکشم تا عطرت را غافلگیر کنم؟ حواس پیراهنت را به کجا پرت کنم که دست تنهایی ام به آن نرسد؟ وقت را چگونه میشود کشت وقتی تنها چیزی که دارم عقربههای گیج این ساعت است که همیشه دورخودشان میچرخند؟ من از پنجرهای بیبخار میگویم که اسمت را پاک فراموش کرده از دری که نگاهش روی شکل کفشهایت قفل شده از دیوارهایی که اطراف جای خالی ات ایستاده خوابیدهاند و از سقفی که از ترس نیامدنت هر لحظه ممکن است خودش را خراب کند تو بگو! در این خانه بی حضور تو چگونه نمیشود زنده زنده مرد ؟! (2) این روزها .. خیلی چیزها دست من نیست!.. مثلا .. دستانت! (3) موهايت را آن قدر کوتاه مي کنی تا خاطره ی انگشتانم را از ياد ببرند... ديری نمی پايد خاطراتم دوباره می رويند... (4) و من سال هاست آه می کشم هر روز هر شب از هر خیابان که عبور می کنم هر بار که بستنی می خورم و تمشک هزاران بار آه کشیده ام (5) دنیا کوچکتر از آن است که گم شده ای را در آن یافته باشی هیچ کس اینجا گم نمی شود آدم ها به همان خون سردی که آمده اند چمدانشان را می بندند و ناپدید می شوند یکی در مه یکی در غبار یکی در باران یکی در باد و بی رحم ترینشان در برف آنچه به جا می ماند رد پایی است و خاطره ای که هر از گاه پس می زند مثل نسیم سحر پرده های اتاقت را
(6) شمردن بلد نیستم دوست داشتن بلدم گاهی شده یکی را دو بار دوست داشته باشم دو نفر را یکجا ! چهکار میشود کرد؟! دوست داشتن بلدم شمردن بلد نیستم! (7) باران یا دوش آب چه فرقی میکند ؟! وقتی عاشقی زیر هیچ کدام آواز نخواند ! (8) وقتی اولین سیب را از نگاهت دزدیدم ، تو آن قدر خوب بودی که ... جیب هایم را نگشتی! و من ... آن قدر هول بودم ؛ که به جای سیب ، دلم را به تو دادم !.. (9) و من مرور می کنم هر شب " تو " را که هرگز نخواندی ام (10) انتظارِ دلِ یک پنجره ست برای جاده بی انتهای روبه رو، دلتنگی هایم برای لحظه لحظه بی تابیِ مات شدن نگاهم در چشم هات!...
[ ] [ ] [ فرهاد ر. (تنهاترين تنها) ]
![]()
وقتی اشکاف از پیراهن تو خالی ست و پشت در کفش هایت نیست دیگر این جا خانه نیست تئاتر متروکه ای ست که تنها تماشاچی آن منم و ازدحام خاطرات تو که بازیگران صحنه اند هر شب طعم نفس هایت در سرم می پیچد و طنین چشم هایت مرا به گریه می برد و خواب مرا می شکند این جا دیگر خانه نیست و تو نمی دانستی آنچه در چمدانت گذاشتی سقفی بود که زیرش زندگی جا می شد حالا تو رفته ایّ و من با گونه های پاییزی و لب هایی که از ویرانی یک لبخند سنگین ست میان سال ها صدای تو دنبال خودم می گردم این جا دیگر خانه نیست! وقتی اشکاف از پیراهن تو خالی ست و پشت در کفش هایت نیست!...
[ ] [ ] [ فرهاد ر. (تنهاترين تنها) ]
تو همانی که دلم لک زده لبخندش را او که هرگز نتوان یافت همانندش را منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد غزل و عاطفه و روح هنرمندش را از رقیبان کمینکرده عقب میماند هر که تبلیغ کند خوبی دلبندش را مثل آن خواب بعید است ببیند دیگر هرکه تعریف کند خواب خوشایندش را مادرم بعد تو هی حال مرا میپرسد مادرم تاب ندارد غم فرزندش را عشق با اینکه مرا تجزیه کرده است به تو به تو اصرار نکرده است فرآیندش را قلب من موقع اهدا به تو ایراد نداشت مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید بفرستند رفیقان به تو این بندش را : «منم آن شیخ سیهروز که در آخر عمر لای موهای تو گم کرد خداوندش را!»
[ ] [ ] [ فرهاد ر. (تنهاترين تنها) ]
![]()
تو که می خندی گوشه های لبت به بهشت می رساند مرا و ترانه ی قلبت دنیا را به لبخندی آلوده می کند که یک لحظه به دنیا می آید و برای همیشه خاطره اش در ذهن جاذبه ی ماه و دریا می ماند و هیچ آسمانی توان اندازه کردنِ گرمای آن را نخواهد داشت هر روز ِ بی تو ... یک روز ِ از دست رفته است که لبخندی به وسعت زندگی درآن می میرد!
[ ] [ ] [ فرهاد ر. (تنهاترين تنها) ]
(1) کودکی گم شده ام در شهر پر آشوب چشمانت (2) دلم جزیره ی گنج و چشمانت که دزدان دریایی اند! (3)
نگاهم که می کنی دستانم را محکم بگیر که در شهر چشمانت بی نقشه گم می شود، آدم! (4) حضورت آتش است و شراب عاشقیِ، شباب! پس چرا در نبودنت این گونه مبتلایم و بیمار؟! به غیبتت عادت نمی کنم . مستیِ شرابِ بودنت را تشنه ام؛ به سردی سراب خیالت!...
[ ] [ ] [ فرهاد ر. (تنهاترين تنها) ]
![]()
دست خودم که نیست نسیم یاد تو کافی است تا افکار عاشقانه ام را چون برگ های پاییزی در من به رقص آورد بوسه ای بر باد می زنم و تو را از خواب شرجی گل های سرخ می نوشم وقتی پرنده ها می خوانند جایی در من همیشه نم نم ِ باران است انگار تمام زندگی ام باران است تو را از لا به لای قطره ها رد می کنم و چه با شکوه است وقتی که تو چیزی را مبهم زمزمه می کنی آه یادِ تو یادِ تو همیشه در روح من می بارد و در صدایی دل فریب بر سقف خیالم می کوبد بانوی زیبا! مرا بخوان آتش بزن باران را و چون بنفشه ها سلام ِ زیبای من باش تنها تو می دانی بهار کجا می رود باران اهل کجاست و بادها با چه لهجه ای سخن می گویند!...
[ ] [ ] [ فرهاد ر. (تنهاترين تنها) ]
(1) آرام تر از قطره ی شبنم از بوی یاس نرم تری خار هم گل می کند از دیدنت! (2) درِ این دل به رویت بازست حتّی روزهای تعطیل!...
(3) خلوت بازوانم را برایت باز می کنم تا در پریشانی موهایم مرا به معراج یک کلمه ببری به "بودن"! (4) به حاجت رواییِ دیدارِ روی تو هزار شمع نذر آمدنت می کنم. (5) بهـــار فصل پیله شکفتن وقت رهایی و پروانگی روزگار بهشتی شدن حال به ساعت اردیبهشت و دقایق عاشقی ست تولد و رقصِ شمع و پروانه. (6) دستم بوی یاس می گیرد و نقش بالِ پروانه چشمِ بیداری ام را که از خوابِ تو رؤیای خوبِ تو پاک می کنم.
(7) به گردت هم نمی رسم تا در گردونه زمان تو برعقربه ثانیه شمار می تازی و من روی عقربه ساعت نگار پی ات می آیم آهسته و پیوسته.
(8) تــو پاييز را در موهاي من جا گذاشتي و من بهار را در لب هاي تو!... (9) به جادوي چشمان تو محتاجم بگذار در چشمان معجزه گرت خيره شوم تا دنيا بخوابد! (10) بايد تو را به ستاره ها گره بزنم آن وقت تا بيايي گرهت را باز كني يك دل سير ديدمت!
[ ] [ ] [ فرهاد ر. (تنهاترين تنها) ]
در اتاق را محکم می بندد. حالش از دیشب پریشب ریخته است به هم. از همان حال خراب هایی که من اصلا شعور درک کردنشان را ندارم. احمقانه و یک حس کاملا زنانه. شش ماهی می شود که دیگر آیینه را پاک نمی کند. دیگر دیده نمی شود در آیینه ام. اوایل، خیلی مهم بود برایم. اینکه باهم باشیم. دیده شویم درهم. گوشم می خارد. دیگر الآن فقط گوش پاک کن مهم است. حس می کنم افتاده ام وسط یک تقسیم سلولی و دارم از وسط دوتا می شوم. قرار بود لازانیا درست کند دیشب. وقتی آمدم خانه، گفت:" می گذارم فردا که تعطیلی." امروز همان فرداییست که داشت دیشب می گفت. داشتم می رفتم پنیر پیتزای فله بگیرم، دیدم دماغش قرمز بود و چشم هایش پف کرده بود. نمی خواهم دیگر باشم. حس می کنم بی فایده ام. دیده نمی شوم. دنبال گوش پاک کنم می گردم. پیدا نمی شود. گوش پاک کن چقدر واقعا لازم می شود گاهی. همیشه خانه روی دوشش است. همه چیز را جا بجا می کند و هیچ وقت نمی گوید چی را کجا گذاشته است.گوش پاک کن راهم خودش برداشته است. می خواهد بروم ازش بپرسم و بگوید نمی داند. همیشه همین طور پیش می رود. شاید برای جلب توجه است این کارهایش.اصلا حس نمی کنم همین چند لحظه پیش بود که در را محکم کوبید. او می رود توی پذیرایی آهنگ دریاوجنگل می گذارد و ریلکس می کند. از همان چیزهایی که اصلا درکش نمی کنم. خیلی ضعیف است. خیلی. این را درک می کنم. خیلی درونی شده است کارهایش. همش با خودش حرف می زند این نبودن هایش نگرانم می کند. لازانیا را پاره پاره کرده بود. شده بود پاستا! نتوانستم بخورم. صدایش می کنم بیاید بنشیند دور میز. حالش بهتر شده است. یادم می رود که گوش پاک کن می خواستم.
[ ] [ ] [ فرهاد ر. (تنهاترين تنها) ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||