تبليغاتX
قاصدک! ... هان! ... چه خبر آوردی؟!...
پرسه در هزارتوی ذهن و زبان و ادبیات
نكات جامعه شناسانه ي "مدير مدرسه" (اثر آل احمد) - بر اساس نظريه ي لوسين گلدمن 

   نويسنده: ابوالفضل رنجبر راد

 

  

  " بگذار زندگی تو مانند گل های تابستانی زیبا ومرگ تو مانند برگ های خزان زده باشکوه باشد. "        (مدیر مدرسه)

 

 

 

   

    جلال آل احمد بی آنکه مدارج تحصیلی آ کادمیک در یکی از رشته های دانشگاه علوم اجتماعی را طی کند و صاحب مدرک خاصی در جامعه شناسی ، اقتصاد ، علوم سیاسی و ...باشد ، در قالب آثار ادبی تيوریهای اجتماعی دربارۀ جامعه ایران وضع کرد.همچنین بی آنکه در زمینه مردم شناسی تحصیل کند ، تحقیقات وسیعی دربارۀ فرهنگ ایران انجام داد و تکنگاریهایی نگاشت. اواز جمله نویسندگانی است که مطالب مختلف درزمینه تاریخ ، فلسفه ، جامعه شناسی ، دین ، اقتصاد و سیاست رادر قالب " هنر" عرضه می کرد . تحلیل رمانها وداستانهای آ ل احمد نشان می دهد که نویسنده به معنی اخص کلمه به کمک " روش مشاهده ، همراه با مشارکت " که یکی از عمده ترین روشهای مردم شناسی است ، مواد مورد نیاز داستانهای خود را فراهم می کرد .

 

 

تحسين شده ترين داستان بلند(رمان) جلال آل احمد، مدير مدرسه ( 1337)، داستاني از پايان يافتن سال هاي شور و شوق است. روشنفكري كه پيش بيني هاي آرماني اش نادرست از كار در آمده و كودتا آخرين توان و اميد را از او گرفته است،‌ به دنبال گوشه دنجي مي گردد. او از نسلي است كه آل احمد درباره اش مي نويسد: « من همه اش در تعجب از اينم كه چرا اين نسل مؤخر ... هنوز اميد خود را در نسل پيش بسته ؟ و چرا نمي خواهد بفهمد كه ديگر از ما همه ساخته و پرداخته ايم. همه از كار مانده ايم.» حالا ديگر همه چيز بر باد رفته و بيهودگي،‌ عمده ترين مشغله ذهني نسل مدير گشته است :‌با تحكيم موقعيت سلطنت ‌، دوره اي جايگزين دوره اي ديگر مي شود.

 

 

 

    فضای اجتماعی:مکان تهران- زمان حکومتمحمد رضا شاه پهلوی _بعداز اعطای حق کاپیتولاسیون حوالی سالهای 1342-1343

    ویژگیهای قهرمان داستان:"از معلمی هم اقم نشسته بود . ده سال "الف ب " درس دادن و قیافه های بهث زده ی بچه های مردم برای مزخرف ثرین چرندی که میگویی .دیدم دارم خر میشوم گفتم مدیر شوم . مدیر دبستان ! دیگر نه درس خواهم داد و نه دم به دم وجدانم را میان دوازده و چهارده

    نه نوسان خواهم آورد و نه مجبور خواهم بود برای فرار از اتلاف وقت در امتحانات تجدیدی به هر احمق بی شعوری 7 بدهم تاایام آخر تابستانم را که لذیذترین تکه ی تعطیلات است نجات داده باشم " از وضعیتی که در آن قرار دارد خسته شده است . نمیخواهد به بچه ها نمره ی مفت دهد .مرام وجدانش در نوسان است . حقوق مغلمی هم برایش کم است . از درد سرهای اداره ی کلاس خسته است "به اثاق می روم و فارغ از دردسر . اداره ی کلاس در اتاق را به روی خودم می بندم و کار خودم را می کنم . لابد ناظمی یا کس دیگری هم هست که به کارها برسد وتشکیلاتی وجود دارد که محتاج به دخالت من نباشد " این است که ثصمیم می گیرد که کارش را عوض کند .

 

   * میانجی داستان:

     میانجی داستان در اینجا همان کار چاق کنی است که با دریافت رشوه باعث می شود کارگزینی کل با درخواستش موافقث کند و او مدیر مدرسه شود.

 

   * ویژگی های تباه جهان تباه :

      همه ی کارهای اداری بر اساس رشوه پیش می رود . فقر همگان جامعه را فرا گرفثه است .مدیر مدرسه بودن یک کار سخت و پر دغدغه است .مسئولان دزد هستند . موقعیت ها بر اساس شایسته سالاری نیست .ابتدا کار گزینی کل تا ثغییر شغل او موافقث نمی کرد و مدام بهانه می آورد " گفته بودند : لابد کاسه ای زیر نیم کاسه است که فلانی با 10 سال سابقه ی تدریس می خواهد مدیر دبستان شود و از این جور حرف ها .که واسطه ی قضیه فهماند در کیسه را شکل کنم " <رشوه خواری  خیلی زود فهمیدم که ظهر در مدرسه ماندن هم مساله ی کفش بود هر که داشت نمی ماند . این قاعده هم درباره ی معلم ها صدق می کرد . بازی و دویدن موقوف شده بود و مدرسا سوت وکور بود .کسی قدغن نکرده بود .اینجا هم مساله ی کفش بود .(فقر جامعه که همگانی بود )

 

     "قرار بود اداره ی فرهنگ برای مدرسه زغال بفرستد . کامیون آمده بود و بارش را جلوی انبار ته حیاط خالی می کرد . راننده ی کامیون کاغذش را تا سلام به دستم داد . رسید رسمی اداره ی فرهنگ و روی آن ورقه ی باسکول که می گفت کامیون و محتویاتش جمعا دوازده خروار است اما رسید های رسمی ادارهی فرهنگ ساکت بودند

 

ناظم گفت رسمشون همینه اگه باهاشون کنار نیایید کارمونو لنگ می گذارند .حالا ناظم مدرسه داشت به من یاد می داد به جای  نه خروار ذغال مثلا هجده خروار تحویل بگیرم  بعد با اداره ی فرهنگ کنار بیایم {هر چند که بودجه ی نا چیزی برای اموزش وپرورش در نظر گرفته بودند اما این مقدار هم توسط مسولان دزدیده می شد .

 

هیچ کس برای کارهایی که مدیر مدرسه انجام میداد بها نمی داد . در انجمن محلی بعد از درخواست کمک احساس کرد که شخصیت و غرورش را از دست داده"اما چنان از خودم بدم آمده بود که رغبتم نمی شد به کفش  و لباس هاشان نگاه کنم . قربان همان گیوه های پاره ! بله نان گدایی فرهنگ را نونوار کرده بود . مرا چه ته این گدایی ها ! می بینی احمق ! مدیر مدرسه هم که باشی باید شخصیت و غرورت را لای زرورق بپیچی و طاق کلاهت بگذاری که واقعا نپوسد..."  در جریان ثصادف معلم کلاس چهارم نیز جستجو تلاش او بیهوده بود <فردا صبح پدرش آمد . سلامو احوال پرسی و گفث : که یک دست و یک پایش شکسته و کمی خونریزی مغزی و از طرف یارو امریکاییا آمده اند عیادتش  و وعده  و وعید که وقثی خوب شد در اصل 4 اسثخدامش کنند و با زبان بی زبانی حالیم کرد که گزارش هارو بی خود داده ام دنبال نکنم  و رضایت طرفین و کاسه ی داغ تر از آش و از این حرفا ...

 

در نظارت امتحانات نیز نتوانست آن شرایط را تحمل کند"این جوری بود دیدم نمی توانم قلب بچه گانه ای داشته باشم تا با آن ترس و وحشت بچه ها را درک کنم این بود که تا همه ی مقدماتی که چیده بودم نظارت در امتحانات را رها کردم و باز به اثاق خودم پناه بردم ."

 

در جریان مشکلاتی که پیش می امد و مدیر مدرسه در حل کردن آنها سهمی داشت هیچ کس اهمیتی برای کارهای او قائل نبود . هاچ کس حاضر نبود پای حرفهای یک مدیربنشیند "فقط من مانده بودم و یک دنیا حرف و انتظار تا عاقبت رسید .احضاریه ای بدون تعیین وقث قبلی برای دو روز بعد . آخر کسی پیدا شده بود به حرفم گوش کند . تا دو روز تعد که موعد احضار بود اصلا از خانه در نیامدم نشستم و ما حصل حرف هایم را روی کاغذ اوردم . آخر یک مدیر همحرفهایی برای گفتن دارد "

 

 

ارزش راستین قهرمان داستان:

 

برای قهرمان قصه مهم بود که یک مدیر خوب وظیفه شناس و نوع دوست باشد در عین حال بی دغدغه وبدون درد سر .در یک جامعه ی سالم که کارهای اداری طبق روال عادی پیش برود .از انجمن محلی برای بچه ها در خواست کفش و لباس کرد .حتی در مدرسه هم مواظب خوراک و رفت و امدشان بود .می خواست از اضطراب بچه ها در امتحانات بکاهد "پیش از هر امتحان کتبی خودم یک میتینگ برای بچه ها می دادم که ترس از معلم و امتحان بی جاست و باید اعتماد به نفس داشت "برای ملاقات با معلم کلاس سوم که دستگیر شده بود به زندان می رفت .مدام در جریان بیماری مادر ناظم قرار داشت و به او کمک می کرد .معلم کلاس چهارم که تصادف کرد بدنبال کارهای او افتاد .اول کلانتری بعد دایرهی تصادفات بعد بیمارستان وگزارش."ان شب تا ساعت دو بیدار بودم و فردا یک گزارش مفصل به امضای مدیر مدرسه و شهادت همه ی معلم هلا برای ادارهی فرهنگ و کلانتری محل و اداره ی بیمه "

 

به دنبال یک گوش شنوا می گشت .تا عاقبت رسید .احضارییه ای با تعیین وقت قبلی برای دو روز بعد ."اخر کسی پیدا شده بود به حرفم گوش کند"

 

"تا دو روز بعد که موعد احضار بود اصلا از خانه در نیامدم نشستم و ما حصل حرف هایم را روی کاغذ اوردم "

 

"اخر یک مدیر هم حرف هایی برای گفتن دارد."

 

نتیجه گیری:

 

می توان گفت ارزش های راستین قهرمان داستان با ویژگی های جهان او در تعارض است . قهرمان داستان از وضع زمهانه به ستوه امده است .در پایان گرایش نهایی مدیر مدرسه دست یابی به ارزش راستین و استعلای عمودی نیست بلکه صرفا اگاهی یافتن از بیهودگی وخصلت تباه جستجوی پیشین و آگاهی به تباهی هر امید و هر جستجوی ممکنی است .مدیر مدرسه در جستجوی موقعیتی بود که بتواند درد های جامعه را بیان کند اما میبینیم در پایان داستان هم  این فرصت از او گرفته می شود .

 

"سر ساعت معین رفتم به دادگستری  اتاق معین . بازپرس معین . در را باز کردم وسلام . وتا آمدم خودم را معرفی کنم و احضارییه را در بیاورم یارو پیش دستی کرد و صندلی اورد وچای سفارش داد و احتیاجی به این حرف ها نیست و قضیه کوچک بود و حل شد و راضی به زحمت شما نبودیم .که عرق سرد بر بدن من نشست ."چاییم را که خوردم روی همان کاغذ های نشان دار دادگستری استعفانامه ام را نوشتم

    طبق الگو شناسی لوکاچ می توان  رمان مدیر مدرسه را در ردیف رمان های آموزشی قرار داد که به نوعی خود باز دارندگی می انجامد .

    اگر چه مدیر مدرسه استعفا می دهد و از جستجوی پروبلماتیک دست می کشد این کار او به معنای پذیرش جهان وویژگی های آن نیست و نه به معنای دست کشیدن از رسیدن به ارزش های راستین .

 

 

 

 

    مردم شناسي رمان:

     

      داستان با ورود پرخاش گرانه مدير به اتاق رئيس فرهنگ آغاز مي شود. آل احمد از اولين صحنه ها پرورش شخصيت قهرمان داستان را شروع كرده است. مدير كه ارزشي در دور و بر خود و كار خود نمي بيند،‌كلافه ،‌عصباني و بيگانگي نسبت به واقعيتي كه آرزوهاي او را تاب نمي آورد،‌ او را به عصياني نيهيليستي مي كشاند.

مدير به مرور با مدرسه ،‌معلمان ،‌شاگردان و خانواده هاي آن ها آشنا مي شود . همزمان با اين آشنايي ها داستان به آرامي گسترش مي يابد،‌ حادثه ها يكي پس از ديگري از راه مي رسند و طرح داستان را مي گسترانند. هر حادثه پديد آورنده حدثه تعدي مي شود و همين به داستان تداوم و هماهنگي مي بخشد. هر حادثه، مدير را با گوشه اي از دشواري كار آشنا مي كند. دشواري در برخورد با معلمان، با نظام آموزش و پرورش ،‌با شاگردان و خانواده هايشان و از همه مهم تر با خود. آل احمد از هر حادثه اي براي بازگويي درهم ريختگي گوشه اي از اجتماع سود مي جويد ، مثلاً‌ وقتي معلم كلاس چهارم با اتومبيل يك امريكايي تصادف مي كند مسأله نفوذ ماشين در ايران مطرح مي شود. همچنين ، آثار نفوذ فرهنگ تباه كنندة امريكا در معلمان غربزده و بي سواد ،‌كه هر نوع آرماني را وانهاده اند، و دكترهايي كه اداي هنرپيشه هاي سينما را در مي آورند، نشان داده مي شود . البته از معلماني هم كه به خاطر عقايدشان راهي زندان ها مي گردند، يادي مي شود،‌اما اينان آخرين بازماندگان دورة پيش هستند و مدير ديگر هيچ تمايلي به اين گونه مسائل ندارد. وقتي معلم كلاس سوم را دستگير مي كنند،‌مدير با خود مي گويد : « آخر چرا با او حرف نزدي ؟‌ چرا حاليش نكردي كه بي فايده است .» اين پوچي در شكست آخر داستان به وضوح ديده مي شود. در واقع ،‌عصيان مدير- همچون عصيان ميرزا اسدالله – نوعي عصيان فردي است كه نه تنها هيچ نوع تأثير اجتماعي را باعث نمي شود،‌ بلكه خيلي زود به يأس مي انجامد. مدير با شور و هيجان شروع مي كند :

از در كه وارد شدم سيگارم دستم بود و زورم آمد سلام كنم .

همين طوري دنگم گرفته بود قد باشم.

او خشمگين است . اما به هيچ وجه اقدام آگاهانه اجتماعي باور ندارد و منادي هست .

 

مدير مدرسه مدير صلاي پوچي و از خود بيگانگي سر مي دهد. آل احمد از دريچه حوادثي كه در مدرسه اي كوچك مي گذرد، مسائل جامعه را وارسي كرده است.كوشيده است از طريق حوادث و شخصيت هاي داستاني حرف خود را بزند، و در اين راه از تمامي تجربه هاي دوران معلمي خويش سود برده است . در واقع ،‌اين داستان به نوعي شرح حالي از خود نويسنده است.

در مدير مدرسه با تخيل هنري چنداني مواجه نمي شويم؛ اين اثر نوعي گزارش روزانه منظم است كه وجود راوي واحد ، ساختمان آن را تداوم مي بخشد. ديگر آدم هاي داستان را هم از ديد مدير مي شناسم و به همين دليل با درون آن ها آشنا نمي شويم ،‌ و درباره آن ها تا اندازه اي مي دانيم كه شناختمان را از شخصيت مدير كامل تر كند. مدير شخصيتي زنده و قالب لمس است كه با وضع موجود سر سازگاري ندارد، فكر مي كند كه مي تواند با انجام دادن برخي اصلاحات ، اين وضع را براي خود تحمل پذير كند. با اصلاحاتي كه انجام مي دهد، ظاهر مدرسه عوض مي شود،‌اما بنيان همان است كه بود. مدير كه نمي تواند با دنياي نابهنجار اطرافش بسازد به بچه ها روي مي آورد و در معصوميت آن ها پناهي مي جويد ،‌حتي به خاطر بچه ها خفت تمنا از ثروتمندان انجمن خانه و مدرسه را مي پذيرد. اما نظام حاكم بر جامعه و آموزش و پرورش خفت هاي بزرگ تري را از او انتظار دارد. از او مي خواهد در بند و بست هاي مالي و سياسي به نفع قدرت حاكمه شركت كند ،‌اما مدير نمي تواند . چنين است كه در درونش مبارزه اي بين رفتن و ماندن درمي گيرد. چند بار مي خواهد استعفا بدهد،‌ اما باز هم مي ماند تا بلكه مشكلات را با روش « كدخدامنشي» حل كند. اما مشكلات يكي پس از ديگري فرا مي رسند و همچنان كه داستان را توسعه مي دهند و به اوج مي رسانند،‌ مدير را هم به اوج عصيانش مي رسانند. عاقبت « افتضاح» رابطه دو دانش آموز باعث استعفاي مدير مي شود. اما مدير كه همچنان « اميدوار» است، به دنبال موعقيتي براي بيان حرف هايش مي گردد، اما هيچ كس به او فرصت حرف زدن نمي دهد . مدير فكر مي كند نظرياتش چون برنامه اي به اصلاح آموزش و پرورش كمك مي كند، اما به ارشادهاي او توجهي نمي شود و مدير شكست مي خورد . مبارزه او در چهارچوب وضعيت موجود انجام مي گيرد و هدفي جز به دست آوردن جايي محكم تر در اين جامعه ندارد.

 

 

 

هر چند ديدگاه نظري نويسنده، بر واقعيت هنري اثر خدشه وارد مي كند،‌ اما طنز تلخ پايان كتاب نشان دهنده پيروزي واقع گرايي برباورهاي ذهني نويسنده است. پايان كتاب مغاير با هدف كلي نويسنده است و نشان مي دهد كه اصلاحات چاره حل مشكلات مطرح شده در كتاب نيست. و همين پيروزي هنرمند بر نظريه پرداز است كه از مدير مدرسه اثري خواندني مي سازد؛ اثري ساده با ماختماني منسجم ، شخصيتي زنده و نثري موجز و زيبا.

لطفا براي خواندن بقيه ي مقاله، دكمه ي ادامه ي مطلب را بفشاريد.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط گروه ادبیات خراسان رضوی (الف. رنجبرراد) در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 | موضوع:
بالا