تبليغاتX
قاصدک! ... هان! ... چه خبر آوردی؟!...
نقد جامعه شناختی و ساختارگرایانه ی ادبیات
بازتابِ دردمندی های یک نسل ِ آگاه (نقد جامعه شناختی ِ مثنوی «قصة رنگ پريده» ؛ اثر نیما یوشیج 

من ندانم با كه گويم شرح درد

قصة رنگ پريده، خون سرد

هر كه با من همره و پيمانه شد

عاقبت شيدا دل و ديوانه شد

قصه ام عشاق را دل خون كند

عاقبت خواننده را مجنون كند

آتش عشق است و گيرد در كسي

كاو ز سوز عشق مي سوزد بسي

قصه اي دارم من از ياران خويش

قصه اي از بخت و از دوران خويش

 

اين ابيات، ابيات آغازين مثنوي «قصة رنگ پريده» ؛ اولين شعر انتشار يافتة نيما يوشيج، شاعر تواناي معاصر است كه به شيوايي مهارت وي در سرودن در قالب هاي كلاسيك ادبي را نشان مي دهد و ته مايه اي از تأثير صورت و معني ني نامة مثنوي معنوي مولانا را در خود داراست.

نيما، مثنوي رنگ پريده را در 1299 مي سرايد و در 1300 به چاپ مي رساند. زبان شاعر شايد به اقتضاي معاني بسياري كه قصد بيانشان را دارد و شايد از تأثير قالب داستان مثنوي، روايت وار آغاز مي شود. ابتداي شعر مرحلة اول عشق از زبان شاعر روايت مي شود كه در كودكي به منضة ظهور رسيده و عشق شاعر را در اين دوران همپا و هميار خود مي كند و زيبايي هاي زندگي را بر وي آشكار مي كند.

در ره افتاد و من از دنبال وي

شاد مي رفتم بدي ني، بيم ني

در پي او سيرها كردم بسي

از همه دور و نمي ديدم كسي

 

بعد، عشق كه در ابتدا ظاهري خوشرو و جلوة دلكش داشته، شاعر را در غم خود مي كشد و او را به ناكامي فرو مي غلتاند و عالم را در نظرش دگرگون مي كند. شاعر حس مي كند فريب خورده و به نوميدي مبتلا مي شود. (پورنا مداريان 1377، ص 49)               

چون كه در من سوز او تأثير كرد

عالمي در نزد من تغيير كرد

عشق، كاول صورتي نيكوي داشت

بس بدي ها عاقبت در خوي داشت

روز درد و روز ناكامي رسيد

عشق خوش ظاهر مرا در غم كشيد

 

شاعر به ملامت خويش مي پردازد و به تفكر و پريشاني ناشي از استيصال گرفتار مي شود.

من كه هيچ از خوي او نشناختم

از چه آخر جانب او تاختم؟

 

اما از جانب عشق خلاصي نمي يابد و همچنان نواي او را در گوش خود دارد بايد جست و جو كرد:

بايدت جويي هميشه وصل او

كه فكنده ست او تو را در جست و جو

ترك آن زيبا رخ فرخنده حال

از محال است، از محال است، از محال

 

عشق به او توجه نمي كند و و او را به پيشروي در اين «سوختن» تشويق مي كند:

بايدت داري سر تسليم پيش

تا ز سوز من بسوزي جان خويش

چون كه ديدم سرنوشت خويش را

تن بدادم تا بسوزم در بلا

 

شاعر همانطور كه از پريشاني سوختن و گرفتاري خويش مي سرايد و شكوه مي كند، به مرحلة ديگري گريز مي زند كه از عشق ناشي شده است. عشق او ار از ديار خود آواره كرده است و يارانش نيز از گردش پراكنده شده اند.

رفت آمد در نظرها كار من

خلق نفرت دارد از گفتار من

دور گشتند از من آن ياران همه

چه شدند ايشان چه شد آن همهمه؟

چه شد آن ياري كه از ياران من

خويش را خواندي ز جانبازان من؟

 

در واقع در اين مرتبة عشق در نظر شاعر به صورت عشق به شعر درآمده و مسؤوليتي اجتماعي را بر گردن او مي نهد. عشق به او حكم رهانيدن خلق از بدبختي را مي دهد و او را متعهد مي سازد.  (پورنا مداريان 1377، ص 49)

عشق با من گفت: از جا خيز، هان!

خلق را از درد بدبختي رهان!

خواستم تا ره نمايم خلق را

تا ز ناكامي رهانم خلق را

 

اما پند او در خلق در نمي گيرد و اين نيز به يأس شاعر دامن مي زند:

جمله مي گفتند او ديوانه است

گاه گفتند او پي افسانه است

خلقم آخر بس ملامت ها نمود

سرزنش ها و حقارت ها نمود

با چنين هديه مرا پاداش كرد

هديه آري، هديه اي از رنج و درد

آدمي نزديك خود را كي شناخت؟

دور را شناخت، سوي او بتاخت

الغرض اين مردم حق نا شناس

بس بدي كردند، بيرون از قياس

يادگاري ساختم با آه و درد

نام آن رنگ پريده، خون سرد

 

در اينجا شاعر انگيزة سرايش شعر را باز مي گويد و از آن به شكوائيه اي از خلق زمان خويش تعبير مي كند. شاعر عشق واقعي خويش را، عشق به حق عنوان مي كند و مردم را از آن روي كه سخن او در آن ها در نمي گيرد، خصمان حق مي شمارد.

خلق خصم حق و من، خواهان حق

سخت نفرت كردم از خصمان حق

دور گرديدم از اين قوم حسود

عاشق حق را جز اين چاره چه بود؟

 

پس، شاعر پاي در دامن اندوه و تنهايي و انزوا مي كشد و خود را از خلق خويش جدا مي بيند.

 

بنده ی ِتنهايي ام تا زنده ام

گوشه اي دور از همه جوينده ام

من ندارم يار زين دونان كسي

سالها سر برده ام تنها بسي

 

از اين رهگذر جدايي خود از خلق را به جدايي خويش از روستا و اجبار به در شهر زيستن ارتباط مي دهد و به شهريان مي تازد و از زادگاه و در واقع خلوتگاه خويش دفاع مي كند:

به به از آنجا كه مأواي من است

وز سراسر مردم شهر ايمن است

اندرونه شوكتي، نه زيستني

نه تقليد، نه فريب و حيلتي

شهر درد محنتم افزون نمود

اين هم از عشق است، اي كاش او نبود!

 

سپس دلتنگي خود را خويشتن بيان مي كند:

از چو تو شوريده آخر چيست سود؟

در زمانه كاش نقش تو نبود

چشم بگشاي و به خود بازاي، هان!

كه تويي نيز از شمار زندگان

با چنين اوصاف و حالي كه توراست

گر ملامت ها كند خلقت رواست

عاشقم من، عاشقم من، عاشقم

عاشقي را سازم آيد درد و غم

راست گويند اين كه من ديوانه ام

در پي اوهام يا افسانه ام

بلكه از ديوانگان هم بدترم

زان كه مردم ديگر و من ديگرم

 

شاعر هنوز از كار عشق در حيرت است و مردم را نيز به پرسش مي كشد:

من ندانم چيست در عالم نهان

كه مرا هر لحظه اي دارد زيان

آخر اين عالم همان ويرانه است

كه شما را مأمن است و خانه است

 

از اين گفته ها نتيجه مي گيرد:           

نيست درد من ز نوع درد عام

اين چنين دردي كجا گردد تمام؟

سوختم تا ديدة من باز كرد

بر من بيچاره كشف راز كرد

كي ز جمعيت گريزان مي شدم

كي به كار خويش حيران مي شدم؟

كي ز خصم حق مرا بودي زيان

گر نبودي عشق حق در من عيان؟

 

و در قسمت پاياني شعر، در باب نصيحت و صحبت به آيندگان نظر مي كند:

اين چنين هر شادي و غم بگذرد

جمله بگذشتند، اين هم بگذرد

حال بين مردگان و زندگان

قصه ام اين است، اي آيندگان

پند گيريد از من و از حال من

پيروي خوش نيست از اعمال من

 

نيما در اين مثنوي بلند مضامين اصلي شعر هاي آيندة خويش را نيز بنا مي نهد و ميان اين شعر و در گير و دار احوالات شخصي و عاطفي خويش با مردم و خلق ارتباط برقرار مي سازد.

اين مثنوي در 1299 از سالهاي بحراني تاريخ ايران سروده شد و با تأمل و ژرف نگري در مضامين پنهاني آن، از دغدغه هاي شاعري آگاه و تيزهوش مي شنويم كه حق را كه به او جلوه نمايانده و او را شيفته خود كرده است، توصيف مي كند و از غيبت آن پريشان حالي اين شيفتة عاشق به جست و جوي دائمي و خستگي ناپذير در پي آن مي انجامد و مضموني كه به جد در شعر هاي ديگر وي كه اجتماعي تر و سياسي تر هستند نيز با نگرانيهاي زمانة  شاعر آميخته مي شود و جلوه مي نمايد. (پورنا مداريان 1377، ص 49)

شايد به علت شخصي بودن اين شعر و روايت خاطره وار آن نتوان در نگاه اول ردپايي از جامعه و اطرافيان شاعر را چنان كه در خور است، پيدا كرد. اما تجربة شعر نشان از پيوندي قوي دارد ميان جامعه و شاعر كه هر چند به زعم خويش خلق را جدا مي بيند، اما همچنان با آنها و متأثر از آنهاست و در آخر سخن خويش هم روي بدان ها دارد.

براي اطلاع بيشتر رجوع كنيد به :

-  پورنا مداريان، تقي (1377). خانه ام ابري است. انتشارات سروش. چاپ اول . تهران

-  يوشيج، نيما (1364). مجموعه آثار به كوشش سيروس طاهباز. نشر ناشر. چاپ اول. تهران.....

|+| نوشته شده توسط تنهاترين تنها در سه شنبه پنجم آبان 1388 | موضوع:
چشمان بیدار عروسک (نقد جامعه شناختی - ساختار شناختی داستان "چشم های دکمه ای من") 

 

 چشمان بیدار عروسک

(نقد جامعه شناختی - ساختار شناختی داستان "چشم های دکمه من")

از مجموعه ی "یوزپلنگانی که با من دویده اند"  اثر زنده یاد بیژن نجدی    

 

    

داستان اگر چه سروده نشده است اما به نوعی با شعر آمیختگی انکار ناپذیری دارد در واقع می توان گفت توافق شعر و داستان در این ژانر کوتاه داستانی ، به عبارتی داستانسروده ای را به منصه ظهور گذاشته است که مخاطب را در دو لذت مقارن و البته متفاوت مختار می دارد. سعی بیژن نجدی در این رابطه تنها به چشم های دکمه ای من محدود نمی شود. این شاعر و نویسنده ارزنده در دیگر آثار خود و از جمله داستان های کوتاه همین مجموعه (یوزپلنگانی که با من دویده اند) لحظه های ناب زندگی را کشف و با تعابیر ظریف شاعرانه به مخاطب اهدا کرده است و این اثر سند مخالفتی ست که فراروی منتقدین تلفیق گونه های ادبی قرار می گیرد و آیا همین منتقدین (یوزپلنگانی که با من دویده اند) را تحسین نکرده اند؟

 * گاهی یکی از شنبه ها را می دیدم که از کوچه ای بیرون می آمد و سر می خورد توی کوچه دیگر . همانجا غروب می شد و از همانجا هم می رفت.

* آسفالت خودش را روی زمین می کشید و درازی اش را روی میدان خم می کرد.

 * اما من نگاه می کردم به گلدسته مسجد که قد سبزش را کشانده بود تا وسط آسمان و صدای ازانش را به پشت ابر می مالید.

عروسک چشم دکمه ای در این داستان زنده است اما آیا صاحبش نیز زنده است ؟ فرقی نمی کند شاید این دل ساده ی عروسک است که هنوز به بازگشت صاحب امید دارد و تصویر شفاف ساده دلی عروسک ، گویا بیان کننده طراحی از یک کودک داغدیده و یا به عبارتی جنگ دیده است و چه بسا فاطی همان عروسک است که در شخصیت را وی متجلی شده است. این امر را می توان در مونولوگ کلی داستان یافت و البته در نوع نگاه عروسک به محیط پیرامون. و نسبت دادن نمادین فاطی به عروسک امری غیر قابل باور نمی نماید. آنچه مسلم به نظر می رسد محوریت داستان است بر پایه روابط عاطفی . روابط عاطفی عروسک قصه و فاطی که همان طور که عرض شد نقش چندانی در کلیت داستان ندارد و تنها وسیله ایست برای ابراز و بیان احساسات کودکانه عروسک.در این داستان مخاطب فقط با یک عروسک سروکار دارد که موقعیت خود را تشریح واحساس خود را بازگو می کند شاید بتواند نشانی خوبی به صاحبش بدهد که او را بیابد. اما نباید در بحبوحه ی توصیف و تشریح عروسک از ظرافت های زبانی خاص نویسنده غافل شد. سزاست که بگوییم نجدی در این داستان نیز به خوبی لطافت،سادگی و حتی شاعرانگی زبانش را در قسمت های مختلف داستان حفظ کرده است و صدالبته ایماژ پر محتوایی از کودک و جنگ را در این تابلو جای داده است.

      تنوع زوایای دید امروزه امکانات مختلفی را در اختیار نویسنده قرار می دهد و تا حدودی باعث گسستگی روابط و شکستگی قوانین و ضوابط در اصول کلاسیک داستان که به حق قابل احترامند شده است .لیکن استفاده صحیح و آگاهانه از این اختیارات نه تنها باعث گویایی داستان می شود بلکه در پیشروی روند نوگرایی رو به جلو نیز تاثیر بی شائبه ای دارد .در این داستان این عروسک است که حرف می زند و از خودش می گوید و از شرایط درونی و ذهنی اش . حتی در آغاز از وضعیت جسمانی و فیزیکی اش نیز به مخاطب اطلاعاتی می دهد و این همان زاویه دید اول شخص است اما سوال اینجاست که مخاطب این همه توصیف و تشریح چه کسی می تواند باشد؟ آیا این حرفها را برای فاطی می گوید که بداند کجا افتاده است؟ یا برای مخاطب عام ؟ مبرهن است که در آغاز ، اعتقاد راوی بر این است که حرفهایش مخاطب ندارد و هر آنچه از دریچه ذهنش می گذرد تراوشاتی است که به سمت ما هدایت شده اند اما درنهایت، داستان مخاطب خاص می یابد و این عدم تعادل شاید تعمداً صورت پذیرفته و در غیر این صورت می توان آن را محصول بی دقتی نویسنده انگاشت . لیکن نظر اول را ارجحیت می دهیم و علت امر را در این شگرد مورد کاوش قرار می دهیم . اگر نویسنده از باب ابتکار پایان بندی داستان را در جملات آخر به شکلی همانند یک نام به رشته تحریر درآورده است که احتمالاً عده ای این شگرد را تائیدکرده و گروهی این عمل را مورد نکوهش قرار می دهند . زیرا زاویه دید در این داستان تغییر می کند اما نه تغییر کلی . به واقع داستان نه به زاویه دید اول و نه به زاویه دید دوم شخص نگارش یافته است. چرا که در زوایه دید دوم شخص نیز (تو) وجود دارد و می توان تو را در بخش های مختلف داستان صدا زد. کاری که نجدی فقط فقط در پایان داستان انجام می دهد و سرانجام این سوال مطرح است که زاویه دید در این داستان آیا دوم شخص بود یا اول شخص؟ که احتمالاً با پاسخ عمومی اول شخص مواجه می شویم. اما اول شخصی که نهایتاً نوعی ابداع و ابتکار به شمار می رود . البته تاکید بیژن نجدی بر تجدد و نوآوری مخصوصاً در رابطه با تغییر زوایای دید مشهود است به عنوان مثال در روز (اسبریزی) راوی به طور متناوب تغییر می کند و گاهی اسب زبان می گشاید و گاهی انسان .

 

 بد نیست با نگاهی دوباره به داستان دیگر عناصر مهم ساختاری داستان را مورد بررسی قرار دهیم. داستان به زبان ساده و روان و همان طور که عرض شد همراه با تعابیر شاعرانه ، از توصیف عروسک آغاز می شود . راوی ابتدا ظاهر خود را به خواننده نشان می دهد و بی گمان نویسنده نمی خواهد ما را در شناخت شخصیت اصلی که همان راوی است سردرگم کند.سپس به اصل داستان وارد می شویم به گره جالبی که توام است با تعلیق،آنجا که عروسک ، آجرها، آینه روی طاقچه و مادر فاطی از پنجره به خیابان پرت می شوند و همان چند جمله کافیست تا ذهن مخاطب بعد از آشنایی با راوی و صاحبش جذب تنه اصلی داستان شود . نویسنده همین طور مرگ مادر فاطی را به شکلی به تصویر می کشد که بایسته و شایسته است . وی،نه از مرگ حرف می زند و نه از مردن ، تنها می گوید: (( مادر فاطی کمی دورتر از من دوباره پاهایش را تکان داد و بعد مثل من با چشم های دکمه ای به مردم زل زد)) در همین مقطع است که خواننده از خود می پرسد : چه اتفاقی دارد می افتد؟ یا چرا این اتفاق افتاد؟ و این سوالات برای ادامه روند کشش دار داستان و جذابیت آن کافیست. سپس ، راوی ما را به درون شهر می برد . آنجا که مردم با صلوات مرده ها را کول کرده و می برند . و نبودن فاطی نیز مزید بر علت می شود که خواننده به خواندن ادامه دهد .در نهایت و در پایان بندی داستان,  نویسنده، صحنه ورود تانک را پیش روی می نهد و با جمله آخر است که مخاطب بدرستی به کودکانگی اندیشه روای پی می برد، به امیدواری او. چه بچه ها عواطفی به مراتب امیدوارتر و خوشبین تر از بزرگترها دارند و آن هم به دلیل سطحی نگری و نه دور اندیشی آنهاست . 

 عروسک همچون همه کودکان به پایان جنگ امیدوارست و به بازگشت مردم به وطن و کاشانه و به همین خاطر نشانی اش را که کمی آن طرف تر از جنازه ی (احتمالاً سرباز دشمن) کنار دیوارک حوض است برای فاطی بازگو می کند و بدین ترتیب داستان پایان می یابد. داستانی که می توان گفت از نظر تعادل موجود بین حجم و محتوا نیز در جایگاه مناسبی قرار گرفته است و تطبیق این دو به شکل مفید و موجزی ، مقبول تامل آورده شده است.در پایان بد نیست اشاره ای هم داشته باشیم بر نخل سوخته و پنجره که بار تاکیدی زیادی را در مجموعه کلی داستان به دوش می کشند . نویسنده با همان نگاه شاعرانه اش به داستان دریافته است که می توان از نخل سوخته و پنجره که انرژی تصویری خوب و جهت داری را به مخاطب القا می کنند. در راستای شناساندن فضای جنگی توام با عاطفه استفاده کرده و این طرز استعمال از نخل سوخته و پنجره به نوعی در ادبیات دفاع مقدس جایگاه سمبولیکی یافته است .

***********************

منبع: مجموعه داستان "یوزپلنگانی که با من دویده اند"  اثر بیژن نجدی -  چاپ نخست - نشر مرکز - تهران ۱۳۷۳

 

|+| نوشته شده توسط تنهاترين تنها در یکشنبه سی ام فروردین 1388 | موضوع:
بالا