تبليغاتX
قاصدک! ... هان! ... چه خبر آوردی؟!...
نقد جامعه شناختی و ساختارگرایانه ی ادبیات
چشمان بیدار عروسک (نقد جامعه شناختی - ساختار شناختی داستان "چشم های دکمه ای من") 

 

 چشمان بیدار عروسک

(نقد جامعه شناختی - ساختار شناختی داستان "چشم های دکمه من")

از مجموعه ی "یوزپلنگانی که با من دویده اند"  اثر زنده یاد بیژن نجدی    

 

    

داستان اگر چه سروده نشده است اما به نوعی با شعر آمیختگی انکار ناپذیری دارد در واقع می توان گفت توافق شعر و داستان در این ژانر کوتاه داستانی ، به عبارتی داستانسروده ای را به منصه ظهور گذاشته است که مخاطب را در دو لذت مقارن و البته متفاوت مختار می دارد. سعی بیژن نجدی در این رابطه تنها به چشم های دکمه ای من محدود نمی شود. این شاعر و نویسنده ارزنده در دیگر آثار خود و از جمله داستان های کوتاه همین مجموعه (یوزپلنگانی که با من دویده اند) لحظه های ناب زندگی را کشف و با تعابیر ظریف شاعرانه به مخاطب اهدا کرده است و این اثر سند مخالفتی ست که فراروی منتقدین تلفیق گونه های ادبی قرار می گیرد و آیا همین منتقدین (یوزپلنگانی که با من دویده اند) را تحسین نکرده اند؟

 * گاهی یکی از شنبه ها را می دیدم که از کوچه ای بیرون می آمد و سر می خورد توی کوچه دیگر . همانجا غروب می شد و از همانجا هم می رفت.

* آسفالت خودش را روی زمین می کشید و درازی اش را روی میدان خم می کرد.

 * اما من نگاه می کردم به گلدسته مسجد که قد سبزش را کشانده بود تا وسط آسمان و صدای ازانش را به پشت ابر می مالید.

عروسک چشم دکمه ای در این داستان زنده است اما آیا صاحبش نیز زنده است ؟ فرقی نمی کند شاید این دل ساده ی عروسک است که هنوز به بازگشت صاحب امید دارد و تصویر شفاف ساده دلی عروسک ، گویا بیان کننده طراحی از یک کودک داغدیده و یا به عبارتی جنگ دیده است و چه بسا فاطی همان عروسک است که در شخصیت را وی متجلی شده است. این امر را می توان در مونولوگ کلی داستان یافت و البته در نوع نگاه عروسک به محیط پیرامون. و نسبت دادن نمادین فاطی به عروسک امری غیر قابل باور نمی نماید. آنچه مسلم به نظر می رسد محوریت داستان است بر پایه روابط عاطفی . روابط عاطفی عروسک قصه و فاطی که همان طور که عرض شد نقش چندانی در کلیت داستان ندارد و تنها وسیله ایست برای ابراز و بیان احساسات کودکانه عروسک.در این داستان مخاطب فقط با یک عروسک سروکار دارد که موقعیت خود را تشریح واحساس خود را بازگو می کند شاید بتواند نشانی خوبی به صاحبش بدهد که او را بیابد. اما نباید در بحبوحه ی توصیف و تشریح عروسک از ظرافت های زبانی خاص نویسنده غافل شد. سزاست که بگوییم نجدی در این داستان نیز به خوبی لطافت،سادگی و حتی شاعرانگی زبانش را در قسمت های مختلف داستان حفظ کرده است و صدالبته ایماژ پر محتوایی از کودک و جنگ را در این تابلو جای داده است.

      تنوع زوایای دید امروزه امکانات مختلفی را در اختیار نویسنده قرار می دهد و تا حدودی باعث گسستگی روابط و شکستگی قوانین و ضوابط در اصول کلاسیک داستان که به حق قابل احترامند شده است .لیکن استفاده صحیح و آگاهانه از این اختیارات نه تنها باعث گویایی داستان می شود بلکه در پیشروی روند نوگرایی رو به جلو نیز تاثیر بی شائبه ای دارد .در این داستان این عروسک است که حرف می زند و از خودش می گوید و از شرایط درونی و ذهنی اش . حتی در آغاز از وضعیت جسمانی و فیزیکی اش نیز به مخاطب اطلاعاتی می دهد و این همان زاویه دید اول شخص است اما سوال اینجاست که مخاطب این همه توصیف و تشریح چه کسی می تواند باشد؟ آیا این حرفها را برای فاطی می گوید که بداند کجا افتاده است؟ یا برای مخاطب عام ؟ مبرهن است که در آغاز ، اعتقاد راوی بر این است که حرفهایش مخاطب ندارد و هر آنچه از دریچه ذهنش می گذرد تراوشاتی است که به سمت ما هدایت شده اند اما درنهایت، داستان مخاطب خاص می یابد و این عدم تعادل شاید تعمداً صورت پذیرفته و در غیر این صورت می توان آن را محصول بی دقتی نویسنده انگاشت . لیکن نظر اول را ارجحیت می دهیم و علت امر را در این شگرد مورد کاوش قرار می دهیم . اگر نویسنده از باب ابتکار پایان بندی داستان را در جملات آخر به شکلی همانند یک نام به رشته تحریر درآورده است که احتمالاً عده ای این شگرد را تائیدکرده و گروهی این عمل را مورد نکوهش قرار می دهند . زیرا زاویه دید در این داستان تغییر می کند اما نه تغییر کلی . به واقع داستان نه به زاویه دید اول و نه به زاویه دید دوم شخص نگارش یافته است. چرا که در زوایه دید دوم شخص نیز (تو) وجود دارد و می توان تو را در بخش های مختلف داستان صدا زد. کاری که نجدی فقط فقط در پایان داستان انجام می دهد و سرانجام این سوال مطرح است که زاویه دید در این داستان آیا دوم شخص بود یا اول شخص؟ که احتمالاً با پاسخ عمومی اول شخص مواجه می شویم. اما اول شخصی که نهایتاً نوعی ابداع و ابتکار به شمار می رود . البته تاکید بیژن نجدی بر تجدد و نوآوری مخصوصاً در رابطه با تغییر زوایای دید مشهود است به عنوان مثال در روز (اسبریزی) راوی به طور متناوب تغییر می کند و گاهی اسب زبان می گشاید و گاهی انسان .

 

 بد نیست با نگاهی دوباره به داستان دیگر عناصر مهم ساختاری داستان را مورد بررسی قرار دهیم. داستان به زبان ساده و روان و همان طور که عرض شد همراه با تعابیر شاعرانه ، از توصیف عروسک آغاز می شود . راوی ابتدا ظاهر خود را به خواننده نشان می دهد و بی گمان نویسنده نمی خواهد ما را در شناخت شخصیت اصلی که همان راوی است سردرگم کند.سپس به اصل داستان وارد می شویم به گره جالبی که توام است با تعلیق،آنجا که عروسک ، آجرها، آینه روی طاقچه و مادر فاطی از پنجره به خیابان پرت می شوند و همان چند جمله کافیست تا ذهن مخاطب بعد از آشنایی با راوی و صاحبش جذب تنه اصلی داستان شود . نویسنده همین طور مرگ مادر فاطی را به شکلی به تصویر می کشد که بایسته و شایسته است . وی،نه از مرگ حرف می زند و نه از مردن ، تنها می گوید: (( مادر فاطی کمی دورتر از من دوباره پاهایش را تکان داد و بعد مثل من با چشم های دکمه ای به مردم زل زد)) در همین مقطع است که خواننده از خود می پرسد : چه اتفاقی دارد می افتد؟ یا چرا این اتفاق افتاد؟ و این سوالات برای ادامه روند کشش دار داستان و جذابیت آن کافیست. سپس ، راوی ما را به درون شهر می برد . آنجا که مردم با صلوات مرده ها را کول کرده و می برند . و نبودن فاطی نیز مزید بر علت می شود که خواننده به خواندن ادامه دهد .در نهایت و در پایان بندی داستان,  نویسنده، صحنه ورود تانک را پیش روی می نهد و با جمله آخر است که مخاطب بدرستی به کودکانگی اندیشه روای پی می برد، به امیدواری او. چه بچه ها عواطفی به مراتب امیدوارتر و خوشبین تر از بزرگترها دارند و آن هم به دلیل سطحی نگری و نه دور اندیشی آنهاست . 

 عروسک همچون همه کودکان به پایان جنگ امیدوارست و به بازگشت مردم به وطن و کاشانه و به همین خاطر نشانی اش را که کمی آن طرف تر از جنازه ی (احتمالاً سرباز دشمن) کنار دیوارک حوض است برای فاطی بازگو می کند و بدین ترتیب داستان پایان می یابد. داستانی که می توان گفت از نظر تعادل موجود بین حجم و محتوا نیز در جایگاه مناسبی قرار گرفته است و تطبیق این دو به شکل مفید و موجزی ، مقبول تامل آورده شده است.در پایان بد نیست اشاره ای هم داشته باشیم بر نخل سوخته و پنجره که بار تاکیدی زیادی را در مجموعه کلی داستان به دوش می کشند . نویسنده با همان نگاه شاعرانه اش به داستان دریافته است که می توان از نخل سوخته و پنجره که انرژی تصویری خوب و جهت داری را به مخاطب القا می کنند. در راستای شناساندن فضای جنگی توام با عاطفه استفاده کرده و این طرز استعمال از نخل سوخته و پنجره به نوعی در ادبیات دفاع مقدس جایگاه سمبولیکی یافته است .

***********************

منبع: مجموعه داستان "یوزپلنگانی که با من دویده اند"  اثر بیژن نجدی -  چاپ نخست - نشر مرکز - تهران ۱۳۷۳

 

|+| نوشته شده توسط تنهاترين تنها در یکشنبه سی ام فروردین 1388 | موضوع:
چونان یوزپلنگ باش و تنها شکار کن! (نقد جامعه شناختی رمان "یوزپلنگانی که با من دویده اند") 

  چونان یوزپلنگ باش و تنها شکار کن!

(نقد جامعه شناختی رمان "یوزپلنگانی که با من دویده اند") 

 

  در ده داستان کوتاهی که در این مجموعه هست ، ساختار چیره بر داستان ها و ذهنیت " بیژن نجدی " ساختار " تقابل‌های دوگانه " ( Binary Oppositions ) است‌. نویسنده خود یک بار در تنها گفت‌و‌گویش با " فرنگیس حبیبی " از بخش فارسی رادیو فرانسه " یوزپلنگ " را استعاره‌ای از نسل ، نهاد ، آرمان و کسانی می‌داند که همانند " نوع " یوزپلنگ ، در آستانه‌‌ی انقراض و " مورد هجوم " هستند ؛ باورها ، هستی‌ها و کسانی که به گذشته‌های نزدیک یا دورتر ما تعلق دارند و شاید دیگربار در تاریخ تکرار نشوند . همین ذهنیت خاص و شرح تأسفبار تباهی ارزش‌ها و به تعبیر نویسنده "‌جاه‌طلبی‌های زیبا "‌ی یوزپلنگان است که همه‌ی داستان‌های کوتاه این مجموعه را به هم پیوند می‌دهد و میان دیروز و امروز ، طبیعت و انسان ، جهان برین و فرودین ، روستا و شهر ، آرمانخواهی و آرمان گریزی فاصله می‌افکند‌. "‌ یوزپلنگانی که با من دویده‌اند " به این تعبیر ، ادعانامه‌ای برضد عصری است که در روند هیاهوی پیشرفت صنعتی و اجتماعی کاذب ما ، اصالت هایش را از کف می‌دهد و از درون تهی و خوارمایه می‌شود‌.

     در کشورهای پیشرفته‌ی سرمایه‌داری چنانچه نهادهای دولتی در زمینه‌ی حفظ حیات وحش یا محیط زیست ، اصالت‌های فرهنگی و انسانی کوتاهی کنند ، چیزی به نام " افکار عمومی " و رسانه‌های گروهی آزاد هست که در حیات اجتماعی ـ سیاسی کشور ، نقشی تأثیرگذار دارند و باری به هرجهت می‌توان به جبران مافات پرداخت اما در غیاب آن افکار عمومی و رسانه‌های غیردولتی از یک سو و ناآگاهی اجتماعی و فرهنگی فردی از دیگر سو ، بیم آن می‌رود که یوزپلنگان سرکش نهادهای درون و نیروهای بالنده‌ی فرهنگی و اجتماعی مورد تهاجم نیروهای سرکوبگری قرارگیرند که آدمی را مطیع و رام ، شیئ واره و منفعل می‌خواهند . با این همه آنچه در این نوشتار قصد پرداختن آن را داریم ، تنها تحلیل تقابل‌های دوگانه در این داستان‌ها نیست ؛ بلکه ردیابی نشانه‌هایی است که ثابت می‌کند بیژن نجدی روند حرکت جامعه را پس رونده می‌داند و از آنچه به قدمت ، سنت ، روستا و گویا سادگی ، بدویت و معصومیت گذشته‌هاست در قبال روند و نیروهای پیشرو اکنون دفاع می‌کند ؛ ذهنیتی که گاه خطرناک و واپسگرایانه می‌نماید‌.

1-تقابل شهر و روستا : بیش تر کسان داستان‌ها و حتی جایی که رخدادهای داستان ها اتفاق می‌‌افتد ، روستایی و روستاهایند اما روستا و روستایی آنچه می کشد ، از چشم شهر و شهری می بیند . در داستان سپرده به زمین تنها رخداد در دهکده هنگامی است که در نانوایی به " ملیحه " خبر می‌دهند که جسدی زیر پل افتاده و مردی که به نرده‌ی پل تکیه داده می‌گوید‌:‌« من دیدمش . باد کرده بود ؛ سیاه شده بود . یه بچه بود مادر ؛ کوچولو بود .» (1) خواننده به دقت نمی‌فهمد علت مرگ این بچه چه بوده . " ملیحه " پیرزن بی زاد رود به شوهر خود می‌گوید:« کشته بودنش ؟ شاید هم رفته بود آب بازی که یهو . . .» (ص9) اما تنها قرینه ای که در داستان از علت مرگ وی پرده برمی‌دارد ، گذشتن قطاری از روی پل دهکده است که صدایش «هفته ای دو بار از آن بالا می‌آمد ؛ از پنجره می‌گذشت و روی تکه‌ی شکسته‌ای از گچبری های سقف ، تمام می‌شد‌.‌» (ص8)‌. همین اشاره ، تنها قرینه‌ای است که میان این رخداد و علت بیرونی آن ، قطار و مظاهر تمدن صنعتی و شهری ، پیوند برقرار می‌کند‌. عبور قطار به هر دلیل باعث مرگ روستایی زاده‌ای می‌شود که کسی را هم ندارد و هیچ کس برای گرفتن جسد وی در درمانگاه روستا رجوع نمی‌کند‌.

" طاهر " و " ملیحه " زوج پیری که ابتر مانده‌اند ، سال‌هاست بخشی از وقت خود را صرف مشاجره در باره‌ی این مسأله می‌کنند که اگر فرزندی می‌داشتند ، چه نامی بر او می‌نهادند‌:« این همه اسم ؛ آخرش هیچی‌!»‌(ص11) این دو در پایان داستان ، همین بچه‌ی مرده را از درمانگاه روستا گرفته دفن می‌کنند و می‌خواهند سنگ قبری برایش سفارش دهند تا خود و دیگران خیال کنند که فرزندی داشته‌اند‌:«خودمون دفنش می‌کنیم . بعد شاید بتونیم دوستش داشته باشیم .»(ص10) خواننده بر حال این زوج ناتوان ـ که بیش از اندازه روستایی و ساده لوح‌اند ـ رحمت می‌برد‌.

     در داستان استخری پر از کابوس " مرتضی " را به اتهام کشتن قویی بازداشت کرده‌اند که در واقع مسبّب مرگش ، راننده‌ی کامیونی است که روغن سوخته ماشین را به استخر ریخته است . " مرتضی " در شهربانی برای افسر نگهبان تعریف می‌کند‌:« آنجا پر از روغن بود . . . پر از گازوئیل . . . من دست‌هایم را به طرف قو تکان دادم . دادزدم : نیا جلو ؛ ترو خدا نیا جلو . ولی قوها انگار هیچی نمی‌شنفن . . . این بود که رفتم طرف قایق . . . داشتم به قو می‌رسیدم . روغن و گازوئیل هم داشت به حیوان نزدیک می‌شد

 . . . با یه پارو ، قو رو هل دادم بره کنار . . . یه ذره از اون آب‌های چرب و چیل دور شد . . . بعد گازوئیل ، قایق را دور زد . بعد گازوئیل رفت زیر شکم حیوان . حالا دیگه قایق و من و کثافت و قو قاطی هم شده بودیم .»(ص19ـ 18) در پایان داستان باز خواننده با تریلی‌ای مواجه می‌شود که بیرون از شهر « به خاطر مرغابی‌هایی که از عرض جاده می‌گذشتند ـ بوق می‌زد و مرغابی‌ها وحشت زده می‌دویدند‌.»(ص20)

     خواننده پس از خواندن این داستان‌ها هیچ چاره‌ای نمی‌بیند جز این که هرچه فریاد دارد ، به سرِ همین کامیونداران و تریلی‌هایی بکشد که باعث آلایش طبیعت و مرگ قوها و مرغابی‌های روستاییان

پاکدل و ساده اندیش و معمولا ً گولی مانند " مرتضی " می‌شوند که وقتی او را با قوی مرده‌ای در بغل بازداشت می‌کنند ، این اندازه عقل ندارد که بگوید : من قو را نکشته ام ؛ قو بر اثر آلودگی آب استخر و آمیختن آن با روغن و گازوئیل مرده است و در برابر پرسش شفاف افسر شهربانی که می‌پرسد « مگر قو را شما نکشته‌اید ؟ » ساده لوحانه می‌گوید :« مثل این که بله . . . من کشتمش . . . همین طوری . . . یه دفه دیدم نعشش روی دست‌های منه .» (ص15) من نمی‌دانم با این که ظاهرا ً نویسنده می‌خواهد از روستا و روستایی در برابر شهر و شهرنشین دفاع کند ،  چرا اصرار دارد از شخصیت‌های روستایی خود ، سیمایی " گول " ترسیم کند . " مرتضی " چندان گفته‌های ضد و نقیضی به بازجوی خود می‌گوید که افسر پلیس اعتراف می‌کند‌:« با یک قو راحت‌تر می‌شود حرف زد‌.» (ص17) وقتی بازجو می‌پرسد‌:« چرا می دویدید ؟ » مرتضی پاسخ می‌دهد‌:« واسه‌ی این که صدای پاهام پشت سرم بود . خوشم می‌آمد‌. سال‌ها بود که اون طوری جلو خودم راه نرفته بودم . تازه مگر چند قدم دویدم ؟ شاید از مثلا ً میز شما تا اون پنجره . این که اسمش دویدن نیس . هس ؟ » (همان ) یا وقتی ستوان می‌پرسد‌:« با چی کشتیدش ؟ » مرتضی می‌گوید‌:« با پارو . . . فکر می‌کنم با پارو . . . نمی‌دانم .» و چون ستوان می‌پرسد مقصودت از « نمی دانم » چیست ، پاسخ می‌دهد :« آنجا پر از روغن بود .» (ص18)

2-تقابل میان جادوی روستایی و دانش شهری : در گیاهی در قرنطینه " طاهر " مـــی‌خواهد به سربازی برود . پزشکی که دارد از او معاینه‌ی پزشکی به عمل می‌آورد ، متوجه قفلی می‌‌شود که در گوشت کتف راست وی فرورفته و« در بدنه‌ی چدنی قفل ، چفت شده »است (ص80) . سال‌ها پیش از این ، مادر خیال می‌کرده پسر سرخک دارد . پس به فکر دوا و درمان خاله زنکی به شیوه‌ی روستایی‌اش می افتد‌:« تمام پرده‌ها را با پارچه‌های سرخ عوض کرد . نباید می‌گذاشت آدم‌های نجس ، طاهر را ببینند . کاسه‌ی آب ، چهل تا سی پر از برنج و بشقابی پر از تخم مرغ بالای سر طاهر گذاشت . بر تمام دیوارها ، ریسه‌های پیاز آویزان کرد‌.» (همان ) دکتر درمانگاه می‌گوید این بیماری ، سرخک نیست ؛ " پسوریازیس " یا " داء الصدف " یا نوعی ترس موروثی است . مادر از مداوای دکتر مأیوس شده ، به جادوگر ـ پزشکی محلی متوسل می‌شود . او قفل و سنجاقی را از گوشت کتف راست " طاهر " می‌گذراند و به ظاهر باعث بهبود او می‌شود . پزشک ارتش " طاهر " را برای عمل به بیمارستان می‌فرستد." طاهر " از پزشکان معالج خود می‌خواهد «شما رو به خدا باز نکنین . من همین طوری هم حاضرم برم سربازی .» (ص85) " طاهر " در آستانه‌ی بیهوشی ، در رؤیا مرگ خود را پیش گویی می‌کند . روز بعد از عمل جراحی کوچک ، اتاق " طاهر " قرنطینه می‌شود و پیش بینی " مرتضی " تحقق می‌یابد‌.

     چنان که از سیر رخدادهای داستان برمی‌آید ، آن پزشک نمای شیاد ـ که هر زمان در جایی پیدایش می‌شود ـ با فروکردن سنجاق قفلی و قفلی آهنین در گوشت بدن بیمار می‌تواند بیماری " مرتضی " را مداوا کند و جناب آقای دکتر و متخصص جراحی به جای معالجه ، بیمار را می‌کشد‌. پس تقابل ، رویارویی و پیروزی خرافه بر دانش امروزی است و خواننده باید چراغ به دست ، در پی یافتن " یوزپلنگ " شفابخشی باشد که به خاطر توانایی‌اش در مداوای بیماری‌های ناشناخته در روستا به" قادری " معروف شده و هرچه ما شهرنشینان می‌کشیم ، از دست همین پزشکانی متخصص اما" ناتوان " و خرگوش مانندی می‌کشیم که به عبث خود را معالج بیماری معرفی کرده‌اند‌. 

   نکته در اینجاست که نویسنده به شیوه‌های گوناگون می‌کوشد " مرتضی " را چیزی از نوع طبیعت اصیل فرانماید و او را در برابر کسانی قرار دهد که رمزی از تمدن و دانش امروزی هستند. وقتی " مرتضی " روی کف لخت و چوبی اتاق به طرف ترازو می‌رود تا خود را وزن کند ، نویسنده از زبان وی می‌گوید‌:« این ، چوب ِ درخت زیتون نیست .» (ص80) وقتی جورابش را بیرون می‌آورد تا قوزک پایش را به دکتر نشان دهد ، به یاد می‌آورد که «‌چقدر زالو در باغ‌های زیتون به همین پاها چسبیده و او چقدر نمک روی آن‌ها ریخته بود تا زالوها بیفتند !‌(همان) نویسنده ، قفل آهنی را که از گوشت کتف راست او گذشته ، به " برگ " مانند می‌کند و کوشش پزشکان پادگان را برای بیرون آوردن قفل از گوشت بدنش با « کندن یک برگ از درخت زیتون » تعبیر می‌کند‌. عنوان داستان " گیاهی در قرنطینه " نیز سخت دلالتگر است‌. نویسنده می‌خواهد بگوید " مرتضی " و آنچه از سنجاق و قفل در وجودش هست ، مانند اندام‌های حیاتی گیاهند . اگر کسی بی پروایی کند و برگی از این درخت زیتون بکند ، تنها به خشک کردن آن کمک کرده است .


اسم بیژن نجدی تداعی شعر است، هر چند نویسنده «یوزپلنگ‌هایی که با من دویده‌اند» باشد و بیشتر مخاطبانش او را به نام داستان شناخته باشند.


اگر نگاهی به تعریف شعر از منظر استاد شفیعی کدکنی داشته باشیم که می‌گوید: «شعر گره‌خوردگی عاطفه و خیال است که در زبانی آهنگین شکل گرفته باشد»، داستان‌های بیژن نجدی تنها فاقد مولفه آخر این تعریف هستند و فقط زبانی آهنگین کم دارند. با نیم نگاهی به عقاید متاخر نسبت به تعریف شعر که بسیاری زبان آهنگین را هم از تعریف جنس شعر حذف کرده‌اند، می‌شود نتیجه گرفت که نوشته‌های بیژن نجدی به «شعر» نزدیک‌تر هستند تا انعکاس صرف وقایع عینی. با نگاهی به داستان‌های نجدی، واضح است که او هرگز نگاهی صرفا عینی نسبت به تقریر حالات زندگی بشر و جهان پیرامونش ندارد. حرف زدن در لفاف و آراستن کلام به پیرایه‌های گونه‌گون همراه با عاطفه و احساسی سرشار نسبت به پیرامون انسان که در لایه‌هایی از انتزاع و نو نمایی به مخاطب عرضه می‌شود، تماما ویژگی آثار بیژن نجدی هستند. خصایصی که باعث شد تا بسیاری از جوانان علاقه‌مند به وی که طبق عادت ما ایرانی‌ها بعد از مرگ او با زندگی و آثارش آشنا شده بودند؛ لقب یا عنوان «بنیان‌گذار داستان – شعر» به او بدهند، عنوانی که به دور از غلط یا درست بودن معنا و مضمونش در درون خود حاوی پیامی است که تولد ژانری نو به نام داستان، شعر را خبر می‌دهد. داستان- شعر که به عقیده برخی با آثار بیژن نجدی آغاز شد؛ می‌توانست گونه‌ای جدید باشد در ساحت ادبیات و شاید اگر نجدی در دوران حیات خود توانسته بود آثارش را چاپ کند، امروز حیاتی داشت و نویسندگانی به سیاق آن می‌نوشتند؛ اما افسوس که نجدی زود مرد و از این حیث یکی از استثناها در بین کسانی است که بعد از مرگ به شهرت می‌رسند؛ چرا که اکثر آنان که شهرت پس از مرگ نصیبشان می‌شود، یا بزرگانی هستند که زمانی در شهرت و بزرگی به سر می‌برده‌اند و بعد از مدتی دوری از نظرها و گمنامی، دوباره بعد از مرگشان چند‌صباحی بزرگ می‌شوند، دسته دوم هم افرادی هستند که در زمان حیات خویش شناخته شده بوده‌اند؛ ولی مرگشان آنها را بیش از پیش مطرح می‌کند، اما نجدی هیچ‌کدام اینها نبود؛ بلکه شاعر غریبی بود که تنها بعد از مرگش، فضای نشر کتاب ایران در آستانه حکومت اصلاحات مجالی برای انتشار آثارش پدید آورد. اگر به سیاق حسب‌حال‌نویسان نجدی را نگاه کنیم، نویسنده‌ای است که در سال 1320در خاش متولد شده و پنجاه و شش سال بعد با مدرک کارشناسی ارشد ریاضیات و چندین سال سابقه تدریس در لاهیجان فرو خفته است. نجدی مردی بود که سه سال قبل از مرگش اولین و مطرح‌ترین اثرش را چاپ کرد و با «یوزپلنگانی که با من دویده‌اند» آدم مهمی شد، جایزه «گردون» را که عباس معروفی به راه انداخته بود، گرفت و بعدها جایزه منتقدان و نویسندگان مطبوعات هم نصیب او شد‌. از تمام این‌ها، آنچه سرنوشت بیژن نجدی را متمایز می‌کند، چاپ تعداد زیادی از آثار او پس از مرگ وی است، آثاری که حجم قابل‌توجهی از آثار نجدی را تشکیل می‌دهند و به خصوص در مورد مجموعه‌های شعر وی، عدم حضور مولف باعث شده که مجموعه‌ای ناهماهنگ و ناموزون به عنوان مجموعه شعری از بیژن نجدی به مخاطبان عرضه شود. کتاب «نیامدی اسم آب یادم رفت» از همین دست مجموعه‌ها است که پس از مرگ شاعر گردآوری شده است. بسیاری از آثار نجدی چندین سال در انتظار اخذ مجوز ماند و تلف شد نوشته‌هایی که هر یک از آنها اگر در زمان حیات نجدی فرصت چاپ پیدا می‌کرد، می‌توانست مرد شاعر را بسیار بالاتر از آن جایی بنشاند که در دوران حیات خود در جمع اهل فضل این مملکت نشسته بود؛ اما نجدی هم مانند بسیاری دیگر از مولفان هم عصر خود در گیر و دار ممیزی و انتظار برای اخذ مجوز در سالهای دهه هفتاد آن قدر فرسوده شده بود که دیگر رمق و امیدی برای عرضه آثارش نداشته باشد. آثاری که می‌توانست در صورت انتشار، حرکتی نوین را در ساحت داستان نویسی این مملکت در سال‌های بحرانی ادبیات یعنی سال‌های دهه شصت و هفتاد، رقم بزند.

|+| نوشته شده توسط تنهاترين تنها در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 | موضوع:
بالا