تبليغاتX
قاصدک! ... هان! ... چه خبر آوردی؟!...
پرسه در هزارتوی ذهن و زبان و ادبیات
با مولانا در محضر شمس (به بهانه ی سال گرامی داشت مولوی) 

 

 

ای آشنا نرفته ای از یادها!

 

اي تن سپرده يكسره بر بادها، برقص!

صوفي وشانه، با دفِ فريادها برقص!

 

آهويِ دشت هايِ پر از رازِ رازقي!

اكنون به سازِ مرده يِ صيّادها برقص!

 

بعد از تبر، تمام تنت تير مي كشد

پيشِ تبر، به شيوه ي شمشادها برقص!

 

در صدهزار خاطره تكرار مي شوي

اي آشنا! نرفته اي از يادها برقص!

 

مي آيم از شنيدنِ نام و نشانِِ تو

گمنام مانده در شبِ بيدادها، برقص!

 

 

 

آتش آسا! 

 

هيچ عيبي ندارد، گر كه با ما برقصي

جشن ما را بگريي، مرگ ما را برقصي

 

من خودم اهل شعرم، من خودم اهل داغم

دوست دارم تو با من آتش آسا برقصي

 

مرد با عشق زنده ست، مرد با عشق ... يعني

گر سرت رفته باشد، بر سر پا برقصي

 

پاي دار اناالحق، هرچه بادا بگويي

مثل يك مرد عاشق، بي محابا برقصي

 

پير ما امر فرمود: « مثل آتش برقص آي! »

ناگهان، بي اجازه، ها! مبادا برقصي!

 

هيچ فرقي ندارد سيصد و شصت وشش شب
گر خدا را بخواني، يا خدا را برقصي!

  **************

 

اي دوست، دگرباره صفا آوردي!

بس قول و غزل به بزم ما آوردي!

هر نغمه ي سنتور تو هنگامه نمود

وين ها همه از ابوعطا آوردي!

 

     *********  

با مطرب ِخوش ترانه هم دستانيم

پا بر سر غم زنان و دست افشانيم

چون بربط و عود و ني هماوا شده ايم

در پرده ي عشاق غزل مي خوانيم 

 

 


 

فتنه گري هاي عشق!

 

هنوز بر سر آنم كه عشق ياور ماست

هنوز سينه ي ما خاستگاه باور ماست

 

هنوز ديده و دل ياوران نزديكند

فريب زاده ي شرمي كه داغ ديگر ماست

 

هنوز ديده و دل را پل تمنّايي است

پلي كه سنگ بنايش، غرور ِ بي بر ماست

 

پلي كه عاطفه بر آن كبود مي گذرد

كبود و خسته ز تكرارهاي يكسر ماست

 

امان بريده و گويم كه عشق شيطان است

« تبارك الله از اين فتنه ها كه در سر ماست! »

 

فريب دام نهاده است و دانه مي طلبد

چه شيوه ها كه مهيّاي ناز دلبر ماست

 

 

             *************

 

در رهگذر باد پريشان بودم

چون قايقكي اسير توفان بودم

مي رفتم و مي گريستم از غم تو

ديشب تا صبح زير باران بودم!

 

|+| نوشته شده توسط تنهاترين تنها در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386 | موضوع:
همراه با فروغ، پیشرو تر از شاملو 
                                                                                                                                                                      

به جرأت مي‌توان گفت شعر فروغ چه در مضمون و چه در فرم از ديگر شاعران هم‌عصر خود چون شاملو، اخوان و سهراب به جهان جديد نزديكتر است. اين موضوع از چند جهت قابل طرح است.

1-   همه مي‌گويند و براي همه پذيرفته شده است كه زبان شعري فروغ زبان محاوره است. نتيجه به‌كارگيري اين زبان ارتباط گسترده با اقشار، گروهها و طبقات مختلف جامعه است. در دنياي جديد با آن‌كه همة حوزه‌ها از جمله ادبيات و شعر بسيار تخصصي و حرفه‌اي مي‌شوند اما اثر و عملي مقبول و مطلوب است كه بتواند با طيف‌هاي متنوع و گسترده ارتباط بگيرد. اگر در دنياي گذشته همة علوم و فنون در اختيار عده‌اي محدود بود و افرادي معدود نيز با آن ارتباط داشته و از بهره مي‌بردند، دنياي جديد با برهم‌زدن اين معادله دستاوردهاي علمي، فرهنگي و ادبي را به تمامي اعضاي جامعه عرضه كرد. اگر روزگاري شعر در ميان نخبگان مي‌چرخيد، جهان جديد اصل را بر اين قرارداد كه شعر را به ميان اقشار و گروههاي مختلف ببرد. بي‌ترديد شاعري مي‌توانست در اين زمينه موفق‌تر باشد كه زبان شعري‌اش زبان گروههاي مختلف باشد. زبان محاوره فروغ چنين امكاني را به شعر او بخشيد كه بتواند اقشار گوناگوني را مخاطب خود قرار دهد. درواقع زبان شعري فروغ شعر را از دست نخبگان بيرون كشيده و وارد جامعه كرد. اين زبان نه مختص به مخاطبان روشنفكر است، نه مبارزان سياسي، نه متفكران و نه شاعران حرفه‌اي. در عين‌حال اين گروهها نيز خوانندة شعر او مي‌شوند. اين زبان را همانقدر كه جوانان مي‌پسندند، نخبگان هم دوست دارند. در مقابل زبان محاوره فروغ، زبان فخيم شاملو و كم‌وبيش اخوان قرار دارد. اين زبان، زبان مردم نبوده و طبيعي است كه اختصاص به گروههاي خاص داشته باشد. به همين جهت اين نوع زبان از آنچه دنياي مدرن مي‌طلبد دور مي‌افتد. زبان فخيم، زبانِ نخبگي است، موضوعي كه بيشتر متعلق به جهان سنتي است تا جهان جديد. طبيعي است خوانندگان اين شعر نيز صرفاً نخبگان (روشنفكران، تحصيل‌كردگان و...) باشند.

2-   در ادامه نكتة اول بايد گفت كه زبان محاوره باعث مي‌شود خوانندة‌ خود را در كنار شاعر و شعر او ببيند. متقابلاً زبان فخيم زبان سلطه است، زباني است كه در ذات خود به دنبال سيطره است. شعر فروغ با خواننده، يكي مي‌شود اما شعري با زبان سنگين شاملو خود را نسبت به خواننده در بالادست قرار مي‌دهد. اين زبان، نگاه از بالاست، موضوعي كه مدرنيسم در روابط ميان متن و خوانندة حاضر به پذيرش آن نيست. جهان امروز بر آن است تا مخاطب خود را زير سلطه زبان شعري يك شاعر نبيند و به عبارتي اين جهان به هم‌سطحي و تعامل ميان زبان متن و خواننده قايل است.

3-   در زبان شعر فروغ عنصر مهم ديگري نيز وجود دارد كه او را هرچه بيشتر به عصر جديد نزديك مي‌سازد: واژگان. بخش مهمي از واژه‌هايي كه در زبان شعر فروغ به چشم مي‌خورد برگرفته از اشيايي است زادة دنياي جديد و البته دنياي جديد دهه‌هاي 30 و 40 شمسي. راديو، شناسنامه، مقوا، ليوان، روزنامه، ايستگاه، فسفر و... واژه‌هايي هستند كه فروغ از آنها بهره برده است. وجود اين واژه‌ها همراه با زباني محاوره (كه لازم و ملزوم هم هستند) باعث مي‌شود زبان و به عبارتي شعر به غايت مدرن و جديد باشد. چنين واژگاني را مقايسه كنيد با واژگاني چون كدامين، دريغا، ابلهامردا، پاتابه، پيسوز، جل‌پاره، خنازير، سلاطونيان، خنجر و... كه شاملو به كار برده و جايي در زبان امروز ندارند. طبيعي است زباني فخيم كه مملو از چنين واژگاني است نمي‌تواند زباني باشد كه جهان جديد آن را مي‌طلبد.

 

4-   مفهوم شعر فروغ نيز بسيار مدرن است. شعر او شعر عصيان و بحران است و درست به همين دليل است كه در شعر او قطعيت وجود نداشته و با نسبيت‌ها مواجهيم. او بر آنچه او را مي‌آزارد عاصي مي‌شود. اما به عقيده يا باوري يقين پيدا نكرده و از آن مطلق خوب نمي‌سازد. او شاعر بحران انسان امروز است، بحران هويتي كه زاييدة دنياي جديد است و با قطعيت و مطلق‌انگاري هيچ سنخيتي ندارد. فروغ با جهاني كه در آن زندگي مي‌كند و مانع رهايي او مي‌شود سر ستيز دارد. اين جهان گاه در سنت‌ها گاه در روشنفكران گاه در جامعه و گاه مردمي كه با آنها زندگي مي‌كند خود را نشان مي‌دهد. او اسطوره اي ندارد كه به آن متوسل شده و آن را بستايد. بنابراين چيزي در هستي او وجود ندارد كه بتواند براي او يقين و قطعيت به همراه آورد. اين امر خود از نشانه‌هاي اصلي جهان جديد است. با چنين نگاهي به جهان، شعر فروغ شعر چندصدايي است شعري است كه ايدئولوژي و انديشه‌هاي قطعي را به كنار گذاشته و در خود تنوع صداها را جاي داده است. از همين دريچه مي‌توان شعر فروغ را شعر دموكراتيك ناميد. شعري كه مدام درحال نقد و عصيان است و صد البته اين نقد و عصيان از شكل و ماهيت ايدئولوژيك به دور است چراكه در فلسفه فروغ جايي براي «بايد» و «نبايد» وجود ندارد. اين شعر خالي از حكم‌هاي كلي و ابدي است و همين امر شعر او را شعر دموكراتيك مي‌كند. اما شعر شاملو و اخوان اينگونه نيست. شعر شاملو شعر اسطوره‌هاست، شعر ايدئولوژي است، شعر «شير آهنكوه» مرداني است كه به آرمان‌هاي بزرگ، كامل و قطعي يقين دارند و مطلق خوبي‌ها در اختيار آنهاست. براي همين است كه اين شاعر (شاملو) به شاعراني چون سهراب و فروغ ايراد مي‌گيرد كه در زمانه‌اي كه خون از همه جا جاري است آنها از گل و بلبل مي‌گويند. در شعر شاملو خير و شر و نمادهاي آنها جاي ويژه‌اي دارند و به همين جهت شعر او در اكثر موارد به ايدئولوژي تبديل مي‌شود. در شعر شاملو، ايدئولوژي حاكم است و گرچه ايدئولوژي از پديده‌هاي مدرن است اما نسبت به آن با سنت و اقتدارگرايي نيز بسيار محكم و سخت است. البته نبايد فراموش كرد كه شاملو شعرهاي عاشقانه هم سروده است اما شاملو به واسطة شعرهاي ايدئولوژيك است كه مطرح مي‌شود نه شعرهاي عاشقانه.

5-   شعر چندصدايي و چندبعدي فروغ و متقابلاً شعر اسطوره‌اي و ايدئولوژيك شاملو نتايج خاص خود را به دنبال دارند. از آنجا كه شعر فروغ همسو با ارزشها و انديشه‌هاي جهان جديد است از ماندگاري بيشتري برخوردار مي‌شود اما شعر ايدئولوژيك شعري است كه در يك دوره و عصر محدود خود را نشان داده و پس از آن رو به افول مي‌رود. جامعه تا زماني كه نياز به ايدئولوژي دارد به شعر ايدئولوژيك رو مي‌آورد و زماني كه جامعه وارد مرحلة ديگري شد اين نوع شعر نيز كاركرد خود را از دست مي‌دهد. عدم تمايل به شعر شاملو در دهة شصت و هفتاد شمسي از همين‌جا نشأت مي‌گيرد. جامعه منفعل علاقه‌اي به ايدئولوژي ندارد و به همين دليل است كه شعر ايدئولوژيك (هرچند كه شاعر آن نيز زنده باشد و شعر بسرايد) راهي به جامعه باز نمي‌كند. اما در همين دوران شعر فروغ، كه در آن، انسان، فارغ از دغدغه‌هاي ايدئولوژيك مطرح بوده و بحران او صرفاً بحران سياسي نيست خواننده خود را دارد، گرچه شاعرش سالها پيش از دنيا رفته باشد. درواقع شعر فروغ، شعر انسان دنياي جديد است و اين انسان ويژگي‌هايي دارد كه مخصوص به دوره و شرايط خاصي نيست. بحران چنين انساني بحران انسان شكست‌خورده از ايدئولوژي‌ها نيست، بلكه بحراني است در ذات انسان جامعة جديد.

|+| نوشته شده توسط تنهاترين تنها در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386 | موضوع:
آیا دین خود را به فردوسی ادا کرده ایم؟! (به بهانه ی روز گرامی داشت فردوسی) 

برآنیم كه به ياد فردوسي از نيك‌مرد آزاده‌اي ياد كنیم كه شيفته‌ي قلمِ سحارِ حكيمِ توس بود و جوهر زندگي‌اش را به او و شاهكارش ، شاهنامه ، نثار كرد . اين مرد بزرگ ، شاهرخ مسكوب بود .
    مسكوب سال 1304 در بابلِ مازندران تولد يافت . در جواني با سري پرشور در جرگه‌ي مبارزان سياسي درآمد . پس از كودتاي 28 مرداد ، مدتي به زندان افتاد و چندي پس از انقلاب 57 ، به پاريس عزيمت كرد و هم در آن‌جا ، سال 1384 ، درگذشت .
    چند اثر از مسكوب به عرضه‌ي چاپ رسيده و به احتمال بسيار ، آثار ديگري نيز دارد كه ديدار آن‌ها را بايد چشم به آينده دوخت .
     آثاري كه از او انتشار يافته و در حوزه‌ي پژوهش‌هاي اسطوره ، ايران و شاه‌نامه است ، عبارت‌اند از :
1- فريدون فرخ ، چند گفتار در فرهنگ ايران .
2- هويت ايراني و زبان فارسي .
3- سوگ سياوش .
4- مقدمه‌اي بر رستم و اسفنديار .
5- ارمغان مور .
جز اين آثار ، مقاله‌هاي بسيار ارزنده‌اي نيز از او به چاپ رسيده . از جمله « تأملي در اخلاق از اوستا به شاه‌نامه » و « ز مادر همه مرگ را زاده‌ايم . »
آثار مسكوب چشم‌انداز تازه‌اي را به روي پژوهش‌گران شاه‌نامه و اسطوره‌هاي ايراني گشود . ارمغان مور
كه اخيراً به چاپ سپرده شد ، كاري است شگرف و در ميان پژوهش‌هاي اخير منحصر به فرد . مقدمه‌اي بر رستم و اسفنديار ، نخستين متن تفسيري در زبان فارسي است از روايات شاه نامه . سوگ سياوش قرائتي است ديگر از يك اسطوره‌ي اصيل بومي ،‌اخلاقي و انساني .
از شاه‌رخ مسكوب ، كتاب‌هاي ديگري نيز چاپ شده است . رمان « سفر در خواب » و رمان‌واره‌ي « روزها در راه » و ترجمه‌هاي « افسانه‌هاي تباي » و « پرومته در زنجير » آثاري است كه ما در جريان توليد آن ها هستيم .
من در اين جا به اقتضاي فرصتي كه هست ، سخنانم را با پيش‌درآمد يكي از كتاب هاي او هم‌آهنگ خواهم كرد . كتابي كه به آن اشاره خواهم كرد ، مقدمه‌اي بر رستم و اسفنديار است . اين كتاب نخستين بار 43 سال پيش انتشار يافت و از آن پس مكرر به دست چاپ سپرده شد . حضور اين كتاب در محافل علمي و دانش‌گاهي باعث شد ، شاه‌نامه پژوهان با نگاهي ديگر به مطالعه و قرائت شاه‌نامه بپردازند . اين كار نخستين نگاه تفسيري يك منتقد ايراني به داستان‌هاي شاه‌نامه بود .
مسكوب كتاب را به نقالان هديه كرده است . نقالان كه به قول او « خادمان بي‌نام و نشانِ شاه‌نامه‌اند» و اين تلنگري است به اهل فرهنگ براي حفظ سيره‌اي كه بخشي از شاه‌نامه ، مرهون آن بوده است . سيره‌اي رو به زوال و يا زوال يافته در روزگار ما !
كتاب با جمله‌اي آغاز مي‌شود كه هيبت و هيمنه‌ي آن ، خواننده را در جاذبه‌اي سحرآميز درگير مي‌سازد تا در پويه‌اي خستگي‌ناپذير ، به مطالعه‌ي همه‌ي كتاب ترغيب گردد :
« هزار سال از زندگي تلخ و بزرگوار فردوسي مي‌گذرد . در تاريخ ناسپاس و سفله پرور ما ، بيدادي كه بر او رفته است ، مانندي ندارد . و در اين جماعت قوادان و دلقكان كه ماييم ، با هوس‌هاي ناچيز و آرزوهاي تباه ، كسي را پرواي كار او نيست . »  اين آغاز كتاب از چند جهت قابل اعتنا است . نخست اين‌كه از زبان كسي شنيده مي‌شود كه او خود نمونه‌ي والاي يك انسان ، در چارچوب ظرفيت‌هاي انساني بود . دوستان مسكوب او را به اين صفات ستوده‌اند : « گريزنده از هر چه ابتذال » ، « دل‌باخته به توده‌هاي انساني » ،‌ « صاحب دلي شيدا » ، « فروتني شرم‌سار » و « در دولت فقر خويش شكوه‌مند .» ديگر تأكيد او بر مظلوميت فردوسي است . از مظلوم بودن فردوسي گفتن حرف تازه‌اي نيست . مسكوب نخستين كسي نيست كه پرده از حرمان فردوسي برداشته باشد . شاه‌نامه خود گوياي اين حقيقت هست كه خواننده‌اش را به داغ سراينده و رنج گران‌بار او بگرياند . بيش‌تر محققان فردوسي شناس و شاه‌نامه پژوه نيز به اين نكته اشاره كرده‌اند ؛ اما در سخن مسكوب حرف تازه‌اي است كه كم‌تر از زبان ديگران شنيده شده است . او از مظلوميت « هزار ساله‌ي » فردوسي سخن مي‌گويد . علي‌رغم اقبال‌هاي سطحي به شاه‌نامه و شناخت فردوسي ، هنوز اين دو گوهر گران‌بها در اين مملكت ناشناخته مانده‌اند . چگونه مي‌توانيم از شناخت فردوسي و شاه‌نامه دم بزنيم حال آن كه در دنياي پرهياهوي فيلم و تصوير ، ‌تاكنون از شاه‌نامه فردوسي اثري شايسته نساخته‌ايم ؟ حاشا به غيرت ازبك‌ها ، روس‌ها ، فرانسوي‌ها ، آلماني‌ها و انگليسي‌ها كه هم فيلم ساختند ، هم احيا كردند ، هم نقد كردند ، هم بازآفريني كردند و هم فردوسي و شاه‌نامه را به ما شناساندند .


    شاه‌نامه اگر به دور از بخش‌هاي نادل‌پسند الحاقي ، دست‌كم 50 هزار بيت باشد ، تورق اين كتابِ گرانْ‌حجم ، براي بسياري از تحصيل‌كردگانِ در علوم انساني ، كاري طاقت فرسا و چه بسا بيهوده آيد . از تورقِ ( ورق زدن ) آن مي‌گويم نه خواندن . حال كلي انصاف و مبلغي رگ و غيرت مي‌خواهد كه كسي شاه‌نامه را بخواند و در هر بيت آن اندكي تأمل داشته باشد و بخواهد با درنگ و انديشه به شاه‌نامه بپردازد ؛ در اين‌صورت است كه خواهد فهميد هر بيت از شاه‌نامه پاره‌اي از وجود آن مرد نازنين است ؛ يعني ما با 50 هزار پاره از تن و جان فردوسي روبه‌رو هستيم . در شاه‌نامه حكايت آرش كمان‌گير كه جان بر سر خاك ميهن كرد با تيري كه از كوه‌ها و صخره‌ها عبور داد ، نيست . شايد يك دليل تأويل‌گرانه‌ي آن ، اين باشد كه آن آرش همين فردوسي است كه دست به چله‌ي كمان شعر برد و با پرتاب تير جان خويش ، نه تنها حريم و هستي ايران و ايراني را حفظ كرد بل‌كه از پس قرن‌ها هنوز صداي عبور آن تير به گوش مي‌رسد و چون از جاني پرمايه سرچشمه گرفته تا رستاخيز هم‌چنان رونده است و لحظه‌اي از حركت باز نخواهد ايستاد و هم چنان حافظ هويت ملي ما خواهد بود .
    ما براي اين چنين مرد بزرگي چه كرده‌ايم و براي فهم درست شاه‌نامه چه تدبيري انديشيده‌ايم ؟
ما در مواجهه با اين ميراث فرهنگي چنان نبوديم كه نموديم . لذا بايد حق داد به مسكوبِ پر‌آزرم كه در آن آغاز ، پرده‌ي عفت سخن را دريده باشد و با واژه‌هايي چون دلقك و قواد درد و داغ خويش را نمايان سازد . فردوسي كه به قول و تعبير برتلس ، ما ايرانيان هستي‌مان را مديون او هستيم . 
شايد شما تصور كنيد كه من چشمم را بسته‌ام و با گله و شكايت‌هاي بي‌در و پيكر روزمره كه نقل مجلس بسياري از سخن‌وران است ، وقت خويش و شما را به بطالت مي‌گذرانم . نه چنين نيست . يك رقم اشاره مي‌كنم براي اثبات اين مدعا و ضرورت بيان اين گفتار كه در خانه اگر كس است يك حرف بس است .
چند سال پيش از رئيس يك دانشگاهِ به اصطلاح مادر در ايران ، يك مصاحبه‌گر روزنامه پرسيد : اگر شما در همين سمت بوديد و فردوسي زنده بود و تقاضاي استخدام در اين دانشگاه را داشت ، آيا تقاضايش را مي‌پذيرفتيد ؟ آن فرد بدون درنگ پاسخ داد نه ! مصاحبه‌گر پرسيد چرا ؟ گفت فردوسي را شايسته‌ي دانشگاه نمي‌دانم ! البته در آن هنگام و آن هنگامه ، بسياري از دوست‌داران فردوسي و شاه‌نامه به او پاسخ‌هاي جانانه‌اي دادند و شايد او را از گفتارش پشيمان كردند ؛ و من قصد « نو كردن جنگ خوابيده را ندارم » ؛ اما از آن حادثه‌ي ناگوار اين نتيجه را مي‌توان گرفت كه اين ملت ، پس از هزار سال هيچ كاري براي فردوسي و شاه‌نامه نكرده‌ است و فردوسي هنوز هم براي ما ناشناخته است و به قول مسكوب بر او بيداد مي‌رود . اگر جز اين بود ، يكي از فرزندان اين مرز و بوم كه به درجه‌ي دكتري رسيده و تحصيل‌كرده‌ي دانشگاهي است و در مديريت كلان اين جامعه نقش دارد ، نبايد آن سخنان موهن را مي‌گفت . او طي تحصيلش در پرتو شناختي كه ملت و كشورش از بزرگ‌ترين شاعر آزاده‌ي ايران و بلكه جهان باید فراهم می ساخت ، به اين نتيجه مي‌رسيد كه مي‌توان دانشگاه را به فر فردوسي و گوهر قيمتي او ؛ يعني شاه‌نامه ، سربلند و سرافراز نمود . دانشگاه بايد افتخار كند كه نام فردوسي و بوعلي و حكيم رازي داشته باشد . من همه‌ي تقصير را به گردن آن استاد دانشگاه نمي‌دانم . عمده‌ي تقصير از نظام بيمار آموزشي ما ناشي مي‌شود .
 دانشگاه‌هاي بزرگ جهان به نام فردوسي افتخار مي‌كنند و فردوسي را نه تنها از خيلي پيش وارد دانشگاه كرده‌اند ، بل‌كه در خانه‌هاي دل و جانشان جاي داده‌اند . لذا براي كسي كه در تمام طول تحصيلش فرصت نيافته يك بار هم كه شده به شاه‌نامه ، اين شاه‌كار بزرگ ، سر بزند ، بايد حق داد كه چنين فكري داشته باشد .
 نكته‌ي ديگر اشاره‌ي مسكوب در مقدمه ، به سخن ابومنصور معمري ، در مقدمه‌ي شاه‌نامه است . بيش از هزار سال پيش ، ابومنصوري  نكته‌هايي را بيان مي‌كند كه ما امروز آن‌ها را خوب نمي‌فهميم . ما هنوز هم به دروغ بودن شاه‌نامه و گزافه‌گويي فردوسي باور داريم . با خود مي‌گوييم : خواندن و تحليل قصه‌هايي كه پر از بلند‌پروازي ، خرافه ، حرف مفت و سرانجام چيزهاي باور نكردني است ، به چه درد مي‌خورد ؟ اما ابومنصوري گفته : « چيزها اندر اين نامه بيابند كه سهم‌گين نمايد . و اين نيكو است چون مغز او بداني و تو را درست گردد . »  اين همان نكته‌اي است كه بعداً در شاه‌نامه اين‌گونه انعكاس پيدا مي‌كند :
 نباشي بدين گفته هم‌داستان  كه دهقان همي گويد از باستان
 خردمند كاين داستان بشنود  به دانش گرايد به اين نگرود
 وليكن چو معنيش ياد آوري  شوي رام و كوته شود داوري ...
 تو اين را دروغ و فسانه مدان  به يك‌سان روشن‌ِ زمانه مدان
 از او هر چه اندر خورد با خرد  دگر بر ره رمز معني برد 
چيز‌هاي سهم‌گين ، همان قضايايي است كه با عقل سطحي‌نگر ما سازگاري ندارد . پرورش زال در چنگال سيمرغ ، اژدهاهاي سهم‌ناك در حماسه و ماران دوش ضحاك ، گذر تير آرش از سنگ و پرش رخش رستم از دهانه‌ي چاه چهل ارش ، سنگيني‌ي كوپال و خروش رستم هنگام كارزار و رويين‌تني اسفنديار و چيزهاي ديگر از اين دست ؛ اما همان ابومنصور مي‌گويد : « اين همه درست آيد به نزديك دانايان و بخردان به معني . سود اين نامه هر كس را هست . و رامشِ جهان است . و اندوه‌گسارِ اندوه‌گنان است . و چاره‌ي درماندگان است . و اندر او چيزهاي نيكو و با دانش هست . همچو پاداش نيكي و پادافره‌ي بدي . و تندي و نرمي . و درشتي و آهستگي . و شوخي و پرهيز . و اندر شدن و بيرون شدن . و پند و اندرز . و خشم و خشنودي . و شگفتي‌ي كار جهان ! و مردم اندر اين نامه اين همه كه ياد كرديم بدانند و بيابند . »  من در اين‌جا ، تمام احترام و گرمي‌ي و شور احساس و عاطفه‌ي خويش را نثار آن مرد بزرگ مي‌كنم كه هزار سال پيش چه درك بالايي از اسطوره و تأثير آن در سازندگي و حيات انسان داشته است ! جاي بسي شگفتي است كه بازتاب سخنان ابومنصوري را ما از زبان منتقدان امروز جهان مي‌شنويم . به عنوان مثال اين سخنان را با سخنان معمري مقايسه كنيد :
« جهان امروز كه جهان اروپايي است برآمده از تفكر اسطوره‌هاي آنتيك پرومته‌اي و آنتيگونه‌اي است . در اين اسطوره‌ها نوعي تقابل انسان و خدا وجود دارد . در حالي كه در اسطوره ايراني انسان در مقابل خدا قرار نمي‌گيرد . در اساطير ايراني ، انسان و خدا هم‌دست است تا با اهريمن مبارزه كند و اگر قرار است انسان عليه كسي شورش كند ، آن خدا نيست ؛ بلكه شاه و حاكم است كه از درجه‌ي خدايي سقوط كرده و به مرور جاي خود را به پادشاه خودكامه سپرده است . لذا بايد ديد كدام بخش از اسطوره‌هاي ايراني داراي پتانسيل بيشتري است براي ساختن و شكل دادن به هويت ملي و بعد به سراغ آن رفت و شروع به ساختن كرد چنان كه بايد . »  اين مردمي كه ابومنصوري مي‌گويد ، از خردمندان جهان‌اند . همان اسطوره شناسان و تحليل‌گران جهاني كه سخت به اين يگانه كتابِ بي‌بديل و مثيل ، معجب گشته‌اند .
مسكوب يكي از آن مردان بزرگ روزگار ما بود كه دريچه‌ي فهم شناخت شاه‌نامه را به روي خويش باز كرده بود . در آغاز همين اثر مي‌گويد : « نه هرگز مرد شش‌صد ساله‌اي در جهان بود و نه رويين‌تني و نه سيمرغي ؛ اما آرزوي عمر دراز و بي‌مرگي هميشه بوده است . نه رستم واقعيت دارد نه رويين‌تني‌ي اسفنديار ؛ اما همه‌ي اين‌ها حقيقت است . زندگي‌ي رستم در شاه‌نامه غير‌بشري است ؛ اما با اين همه مردي حقيقي‌تر از رستم و زندگي و مرگي‌ بشري‌تر از آن نيست . افسانه‌ي رستم از اسناد تاريخي ما واقعي‌تر است . » .
 ما بارها داستان رستم و اسفنديار را خوانده‌ايم . حتا ترديد كرده‌ايم كه اين گشتاسب ، آن‌قدر‌ها هم كه مي‌گويند ، بد نبايد باشد . تقاضاي خوارداشت رستم ، تقاضاي طبيعي يك قدرت‌مند است كه همه‌چيز را در اختيار خويش مي‌خواهد . نيز گمان كرده‌ايم كه گشتاسب گاهي دلش به مرگ اسفنديار نيز لرزيده باشد . مگر نه آخر در شاه‌نامه خوانده‌ايم كه وقتي جاماسبِ فال‌گو ، وضع اسف‌بار اسفنديار را در زاولستان پيش‌بيني مي‌كند ، شاه از آن عاقبت سوزناك مي‌سوزد ؟ :
 دل شاه زآن در پر انديشه شد  سرش را غم و درد هم‌پيشه شد 
اما مسكوب به ما هشدار مي‌دهد كه نبايد نيرنگ گشتاسب را خورد . او دروغ مي‌گويد . قرائت مسكوب از نيرنگ گشتاسب در حقيقت پيوند دادن اسطوره به تاريخ و واقعيت است ؛ يعني گوش‌زد كردن نيرنگ گشتاسبيان زمانه ؛ يعني تيپ گشتاسب‌ها .
مسكوب در اين كتاب به كاوش و قرائت هر يك از كاركترهاي داستان مي‌پردازد . وقتي شخصيت گشتاسب را در معرض نقد اسطوره قرار مي‌دهد ، به اين پرسش توجه مي‌دهد كه چرا گشتاسبِ نيكو‌نام اوستا ، به گشتاسبِ بدنام شاه‌نامه بدل مي‌گردد ؟ گشتاسب در اوستا ، پشت و پناه زردشت و دين اهورايي است . صفات گشتاسب در اوستا ، دلير ، ايزدين كلام ، قوي‌گرز ، از براي راستي آمده و راه آزاد جوينده است . با اين وصف چرا در شاه‌نامه اين‌ همه بدنام شده است ؟
در دوره‌ي ساساني پادشاهي و دين دو سازمان به يك‌ديگر دوخته شده بودند . همين وابستگي و پيوستگي سرچشمه‌ي توانايي‌ها و ناتوانايي‌هاي شاه و دين مي‌شود . طبري در تاريخ آورده است كه :
گشتاسب اوستا را در گنج‌خانه‌ي خويش پنهان كرد . خانه‌اي از سنگ و موكلان بر آن گماشت و به مردم عامي از نسخه‌هاي آن نداد . اين سخن يعني انحصار كتاب آسماني و در نتيجه انحصار دين در دايره‌ي اقتدار گروهي خاص كه قرائتشان به نفع شاه و حكومت باشد . چنان‌كه كليسا در قرون وسطا اجازه‌ي تفسير و تأويل كتاب مقدس را به كس نمي‌داد و خود مقدرات را با كتاب مقدس مي‌سنجيد. تحليل مسكوب سَرِ بيان اين حقيقت را دارد كه اتحاد دين و قدرت ، اگرچه در يك مرحله مي‌توانست در جهت آسايش مردم و دفع متخاصمان بيگانه به كار آيد ؛ اما تصلّب آن براي هميشه ، نه تنها به سود مردم نبود ؛ بل‌كه روز به روز به دامنه‌ي قدرت و اختيارات حكومت افزود و از دامنه‌ي شركت مردم در سرنوشتشان كاست . شاه در تمام امور مردم دخالت كرد و همچون خرچنگي به همه‌ي شئونات اجتماع از توليد و صنعت گرفته تا آموزش و پرورش و امور نظامي ، چنگ انداخت . اين گسترش دولت را تنومند و در عين حال سست و بي‌جان ساخت . تنِ لَش و فربه‌اي كه قادر به ارتياش خود نبود . اكسيژني كه بايد از طريق سرزندگي و شور و نشاط مردم به سلول‌هاي دولت برسد ، به سبب اين فاصله‌ي ايجاد شده ، نرسيد و اين پيكر ضخم رو به فرسايش رفت . كشتار در خاندان سلطنتي ، سركشي‌ي پسر در برابر پدر ، فساد در نهادهاي اجتماعي ، محدوديت‌هاي اجتماعي و سياسي‌ي ناشي از تلفيق دين و قدرت و بي‌عدالتي‌ي طبقاتي ، كار را به جايي كشاند كه در جنگ ايران و اعراب ، « فرماندهان نظامي ايراني را به زنجير مي‌بستند تا در مقابل سپاه عرب ، پا به فرار نگذارند . » اين روند شاهي و حكومت‌كردن بود كه اسطوره و آرمان ، گشتاسب اوستا را به گشتاسب شاه‌نامه تنزل داد . اين تحول در حقيقت يك هشدار بزرگ بود كه در شاه‌نامه خود را نشان داد . هشداري كه براي هميشه و براي همه‌ي زمان‌ها ، هشدار است .
در شاه‌نامه فردوسي ، وقتي گشتاسب براي دفع فرزند ، نيامدن رستم به دربار را بهانه مي‌كند ، در پاسخِ اسفنديار و نيز تحليل‌هاي اوليه‌ي او و كتايون ، اين زن خردمندِ شاه‌نامه ، اين فراز و فرود شاهنشاهي ديده مي‌شود . اين که اسفنديار مي‌خواهد بي‌كام شاه تاج بر سر نهد ، كتايون را بانوي شهر ايران كند ، از همه مهم‌تر « همه كشور ايرانيان را دهد » اين‌ها همه از استبداد شاهي گشتاسب‌ها حكايت دارد . مگر كشور در چه وضعي بوده است كه اسفنديار مي‌خواسته آن را ميان صاحبان اصلي‌اش ؛ يعني مردم ، تقسيم كند ؟

|+| نوشته شده توسط تنهاترين تنها در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386 | موضوع:
بالا