تبليغاتX
قاصدک! ... هان! ... چه خبر آوردی؟!...
نقد جامعه شناختی و ساختارگرایانه ی ادبیات
قلعه حيوانات؛ حكايت روزگار سياه انسان معاصر 
 

قلعه حيوانات؛ حكايت روزگار سياه انسان معاصر

خلاصه ای از رمان مزرعه حیوانات

 

 

مزرعه حیوانات در انگلستان توسط صاحب ظالم و ستمکارش اداره می شود او جز ظلم و ستم و بیگاری از حیوانات کار دیگری انجام نمی دهد.
حیوانات که از این وضعیت سخت خسته شده اند در یک شب به رهبری خوک های کتاب خوان و با سواد، از بی خبری صاحب مزرعه استفاده کرده، انقلاب می کنند.

صاحب مزرعه برای نجات جان خود به مزارع دیگر فرار کرده و مزرعه به دست حیوانات می افتدد.

دو خوک رهبری انقلاب حیوانات را بر عهده می گیرند و با سر دادن شعار "برابری" از همه ی حیوانات می خواهند که یکدیگر را "رفیق" صدا کنند.
آنان همه آن چه را که نمادی از زندگی انسانی داشت، نابود یا پنهان کرده و با نوشتن قانونی جدید، با شرایط متفاوتی زندگی در مزرعه را آغاز می کنند.
در حالیکه بسیاری از مزارع، مزرعه حیوانات را تحریم کرده اند و منتظر سقوط آنها هستند، حیوانات با تلاش و امید بسیار و بدون داشتن امکانات سابق به امید زندگی بهتر که در آن غذا، امنیت و آزادی وجود دارد مشغول به کار می شوند.

در این میان بز دانایی وجود دارد که چندان به خوک ها امیدوار نیست اما به خاطر از بین نرفتن امید حیوانات سکوت می کند و اسبی نجیب و وفادار که با نهایت فداکاری سعی در بهبود اوضاع دارد اما نهایتاً با وجودیکه تمام سلامتی خود را در راه انقلاب و پیشرفت مزرعه می گذارد، به علت پیری و از کارافتادگی او را به سلاخ خانه می فرستند.
حیوانات دیگر جز شنیدن و پاسخ مثبت دادن توانایی دیگری ندارند. بین دو خوک اختلاف می افتد و خوکی که دارای قدرت نظامی (سگهای تربیت شده درنده خو) است، خوک داناتر و باسوادتر را از میدان به در می کند و از آن پس حیوانات یاد می گیرند که باید از یک قدرت واحد اطاعت کنند .


پس از گذشت زمانی حیوانات می بینند که در خانه آدمها باز شده و خوکها آنجا مستقر شده اند، سیگار می کشند، روی دو پا راه می روند و از انسانها پذیرایی می کنند و با آنها داد و ستد می کنند .
در یکی از شبها چند گوسفند به پشت پنجره خانه انسانها می آیند و با چشمانی وحشت زده می بینند خوکها در حالیکه در دستانشان نوشیدنی است می خوانند: "همه حیوانات با هم برابرند اما خوکها برابرترند.

 

 

 

           

            جورج اورول

 

خلاصه ای ازدیدگاه های گلدمن

 

-گلدمن در تعریفی که از رمان ارائه می دهد:رمان را جستجوی تباه ارزش های راستین در جهان تباه بیان می کند واشاره به قهرمانی پربلماتیک می کند که در سرتاسررمان در جستجوی این ارزشهای راستین است اما این قهرمان پربلماتیک در انتهای داستان ازجستجوی ارزشهای راستین دست می کشد ودرواقع به یک نوع پختگی مردانه دست می یابد(پختگی مردانه :عدم وجودارزشهای راستین در جهانی که خود تباه است)

 

-از طرفی دیگر منتفد رومانيايي، لوسين گلدمن اين انديشه را كه متون آفريده نبوغ فرد‌ي‌اند، رد مي‌كند و آنها را مبتني بر ساخت‌هاي ذهني فرافردي به شمار مي‌آورد كه به گروهها (يا طبقات) خاص تعلق دارند.

چنانكه خود لوسين گلدمن مي‌گويد: 

«هنرمند بزرگ همانند فردي استثنايي است كه در عرصه‌اي معين، يعني در آثار ادبي، جهان خيالي منسجم يا تقريباً منسجمي مي‌آفريند كه ساختارش با ساختاري كه مجموعه گروه به آن گرايش دارد، منطبق است. و اما خود اثر به دلايلي و به ويژه به نسبت دوري يا نزديكي ساختار آن به اسنجام دقيق و كامل، كم اهميت يا با اهميت مي‌شود.»

 

بررسی رمان مزرعه ی حیوانات با توجه به دیدگاههای گلدمن

 

1.مزرعه ی حیوانات با رویای عدالت اجتماعی ونوید تحقق آن شروع می شود.بیننده ی رویا میجر_گراز سفید یال صاحب مدال_است.موضوع سخنرانی او بیداد است .می گوید:«انسان تنها مخلوقی است که مصرف می کند وتولید ی ندارد.ماییم که با خون دل زمین را کشت می کنیم،کود ماست که زمین را حاصلخیز می کند.منتها هیچکدام از ما مالک چیزی جز پوست خودمان نیستیم»باری اصل اساسی در اصول شورش این است که حیوانات  هرگز شبیه انسان نشوند.حتی هنگامی که براو غلبه گردیدند،رذایلش رااختیار نکنید.در واقع هدف تمامی حیوانات تلاش برای رسیدن به ارزش های راستینی نظیر عدالت،آزادی ،برابری  است درواقع اساس انقلاب وهدف حیوانات رسیدن جمع قدرت با آرمان وتبدیل نشدن به ظلم است اما شکست انقلاب حیوانات در همان جلسه ی اول بروز می کند.درست همانوقت که میجر جملگی حیوانات را رفیق اعلام می کند،سگها چشمشان به چهار موش که می افتد دنبالشان می گذارند وچیزی نمی ماند آنها را به نیش بکشند.

 

فساد مستتر در انقلاب بدانگاه عیان می شود که تک تک فرامین تحریف می شود وکار به جایی می رسد که دیگر نشانی از آن آرمانگرایی انقلابی بر جای نمی ماند.حیوانات تفاوت انسان ها وخوکان را دیگر نمی بینندوفرمان به جملگی حیوانات برابرند ولی عده ای در برابری اولیترند تغییر می یابد اين سير تحول در داستان نهايت به آنجا مي رسد كه در پايان داستان تشخيص خوك ها (اربابان جديد) از آدم ها (اربابان قديمي) عملاً غيرممكن مي شود، اسم مزرعه از قلعه حيوانات (اسم انقلابي) دوباره به مزرعه مارنر (اسم اوليه) تغيير مي كند در اینجا به قول گلدمن قهرمانان داستان به نوعی پختگی مردانه می رسند که می بینند در واقع به دنبال ارزش های راستین تباه شده ی در جهان تباه می گردیدند.که دست یافتنی نبود.

 

2.همان طور که گفتیم در نگاه دیگر، گلدمن رمان را بازتاب اوضاع احوال اجتماعی نویسنده می داند که در این رمان دیدگاه او به خوبی مشهود است.در واقع رمان مزرعه ی حیوانات بازنمایی کامل اوضاع اجتماعی و سیاسی اورول است.که اورول با استفاده از نمادهایی آن را به خوبی به تصویر می کشد.

سرگذشت كامل انقلاب اكتبر 1917 در روسيه تزاري كه پس از يك كشمكش طولاني و جنگ داخلي منجر به تولد اولين كشور سوسياليستي جهان يعني اتحاد جماهير شوروي شد. (البته درزبان داستان و در قالب حيوانات به عنوان شخصيت هاي داستان). آقاي اورول با خلق تصويري از خصوصيات مختلف اين حيوانات كه درواقع سمبلي از افراد و افكار درگير در تحولات شوروي سابق بودند به شكل گيري، سازماندهي و .. اتحاد جماهير شوروي مي پردازد و قدم به قد آن را مي شكافد.
درخلال داستان شكل گيري طبقه جديد از ديوانسالاران حكومتي (خوك ها) و زياده خواهي و تماميت خواهي آنها در پناه سگان وحشي دست آموز غفلت و عدم آگاهي ديگر حيوانات كه در كمال سادگي و ناآگاهي به طبقه جديد خدمت مي كردند تغيير اصول و روش رهبران جديد و محو شدن تدريجي اصول اوليه انقلاب و... هزاران مطلب ديگر در مورد جامعه شوروي ساخته و پرداخت شده توسط حزب انقلابي سوسياليست دموكرات، كارگر مورد تجزيه و تحليل قرار گرفته و به زباني ساده از سوي حيوانات بيان شده است.

که او این شخصیت ها را در غالب نمادی توصیف می کند که انسان ها را نماد سرمایه داران وحیوانات در حکم کمونیست ها .میجر که یکی از شخصیت های داستان است نماد مارکس و لنین است.باکسر نماد پرولتاریای وفادار اما جاهل است.مولی تجسم اهالی فرانسه سفید موزوز نماد کلیسای ارتدوکس وبعدها کاتولیک است .گوسفندان وسیله ی تبلیغ وشعارگویی اند.ناپلئون نماد استالین واسنوبال نماد تروتسکی که از دیگر حیوانات مهمترند وبه لحاظ خصلت دو قطب متضاد را تشکیل می دهند. این کتاب سرشار از نمادهای است که با بررسی کامل آن به خوبی می توان اوضاع واحوال اجتماعی وسیاسی دوران اورول را بررسی کرد.  

 

منابع: مزرعه ی حیوانات/جورج اورول/نشر گلشن

         amin.zargarnejad@gmail.com

 

info@persianbook.net             

 

    http://forum.persiantools.com/archive/index.php/f-45.html

 

|+| نوشته شده توسط تنهاترين تنها در چهارشنبه یکم خرداد 1387 | موضوع:
بهار، بر ستيغ شعر اجتماعي ايران 

 

بهار، بر ستيغ شعر اجتماعي ايران

 

 

به بهانه ی زادروز ملک الشعرای بهار

 

 

 

   در تاریخ ادبیات فارسی بهار یکی از بهترین و بزرگترین شاعرانی است که در اشعارش به امور اجتماعی –سیاسی به ویژه سیاست و جریانات روز پرداخته است .

        

           زندگی ادبی و سیاسی بهار مانند تارو پود به هم بافته شده ، به طوری که می توان جریانات و امور اجتماعی و سیاسی آن سالها را در جریان مطالعه  زندگی نامه او مورد بررسی قرار داد . دیوان اشعار بهار اورا شاعر آزادی و حافظ سنن نشان می دهد.

 

           در سال1284هجری شمسی قانون اساسی و حکومت مشروطه بر اساس فرمان «مظفر الدین شاه» اعلام و توسط این شاه بیمار توشیح میشود .بهار نیز از نخستین شاعرانی است که با شادی زیادی از این موضوع استقبال میکند.

 

            در این راستا، بهاردو شعر «به شکرانه توشیح قانون اساسی » و« عدل مظفر» را میسراید که شعر اخیراین گونه آغاز میشود  :

 

کشور ایران زعدل شاه مظفر                   رونقی از نو گرفت و زینتی از سر

 

در این شعر میگوید، که دولت و ملت ،هر دو دست در دست هم داده اند و دشمن را تاراندند ،ونیز اشاره میکند ،که دولت ودین ،با یکدیگرهمراهند : پسرشان عدل است،و مادرشان قانون. بهار اشاراتی هم به ظلم و ستم اعمال شده بر «رعایای سر حدی» ولایت خبوشان (قوچان) دارد که در آن هنگام «از طرف تراکمه و خوانین ،تعدیات زیادی» به آنها میشد :

 

سوی خبوشان یکی ببین که نیوشی            ناله چندین هزار مادر و دختر

 

بنگر تا مستمند و گریان بینی                   شوهر و زن را به فرقت زن و شوهر

 

          در اشعار آغازین دو مضمون کلیدی وجود دارد، که تا آخرعمر در آثارش شکوفا می شود:آزادی خواهی و میهن دوستی.

          پس از مدتی با مرگ مطفر الدین شاه پسرش محمد علی شاه بر تخت شاهی مینشیند . وی بامشروطه میانه خوبی نداشته و طریق استبداد را پیش می گیرد.  بهار نیز با پیدایش افکار آزادی خواهی در جامعه و بالا گرفتن و خشن ترشدن استبداد محمد علی شاه قاجار جانب مشروطه خواهان را می گیرد. چنان که در سال 1285 هجری شمسی می گوید :

 

این همه آثار شاهان خسروا افسانه نیست                  شاه را شاها گریزاز سیرت شاهانه نیست   

 

خسروی اندرخورهرمست وهردیوانه نیست              مجلس افروزی زشمع است آری ازپروانه نیست

 

اینک اینک کدخدایی جز تو در این خانه نیست          خانه ای جز خانه تو خسروا ویرانه نیست

 

این ابیات نشاش دهنده ورودکامل مسائل اجتماعی و سیاسی به ساحت شعر بهار است.

        باادامه و تشدید خود کامگی در قاجاربهار نیز مبارزات قلمی خویش را آغاز می کند(روز نامه نو بهار1286)

نمونه آن:

 

با شه ایران ز آزادی سخن گفتن خطاست                         کار ایران با خداست

 

مذهب شاهنشه ایران زمذهب ها جداست                          کار ایران با خداست

 

شاه مست و شیخ مست و شحنه مست و میر مست            مملکت رفته ز دست

                                                                                          

هر دم از دستان مستان فتنه و غوغا به پاست                   کار ایران با خداست

 

 

 

          بهار در سال 1289هحری شمسی هنگامی که لشگریان روس تزاری به بهانه حفظ اتباع خود به خراسان و نواحی شمالی ایران گسیل داده شده بودند ،این قصیده در خراسان گفته شد ودر نوبهار به چاپ رسید که ابیاتی از آن چنین است :

 

ای خطه ایران مهین ،ای وطن من             

ای گسسته به مهر تو عجین جان و تن من  . . .

 

تا هست کنار تو پر از لشگر دشمن

هرگز نشود خالی از دل محن من

 

در این شعر بهار پس ازتمجید از ایران به نا راحتی خود جهت حضور دشمن در خاک ایران می پردازد.  

 

           پس از شکست محمد علی شاه و بازگشت مشروطه اشعار بهار به ویژه پس از سال1289 ،بیش از پیش رنگ سیاسی و محتوای ملی و انقلابی پیدا می کند. قرارداد 1907 میلادی میان انگلستان و روسیه،برای تقسیم ایران ،او را مانندتمام مردم به خشم می آورد؛و او که از شعر سلاحی ساخته بود ،چکامه سیاسی معروف خود (خطاب به سر ادوار گری وزیر خارجه انگلیس ) را لنتشار می دهد.

           بهار به سال 1291 هجری شمسی در باز گشت از تبعید یک ساله در شعریبه مطلع زیر ، زبان به انتقاد اجتماعی می گشاید و می گوید:

 

این دود سیه فام که از بام وطن خاست                    از ماست که بر ماست

 

            در سال 1297 هجری شمسی ، در کابینه مستوفی الممالک که تمام روزنامه ها و از جمله بهار توقیف شد ، بهار این قصیده شکوائیه را در مجله ادبی دانشکده انتشار داد.

 

گفتم که مگر به نیروی قانون                      آزادی را به تخت بنشانم

ومروز چنان شدم که بر کاغذ                      آزاد نهاد خانه نتوانم

ای آزادی ،خجسته آزادی                            ازوصل تو روی بر نگردانم

تا آنکه ما به نزد خود خوانی                       یا آنکه تورا به نزد خودخوانم    

 

 

درآخرازقصیده ای که بهار در سال 1301 در تحت تأثیر اوضاع ناهنجاراجتماعی 

و هرج و مرج عمومی،در حمله به جرایدهتاک محلی در تهران سروده است، چند بیت را برای نمومه قرار می دهم.

 

آشفت روز بر من از این رنج جتنگزای

بخشای بر من ای شب آرام دیر پایی

 

ای عصر ،زرد خیمه تزویر بر فکن

وی شب،سیاه چادر انصاف بر گشای

 

من خود به شب پناه برم ز ازدحام روز

دو گوش و چشم بسته ز غولان هرده لای

 

آنچه مسلم میتوان دانست حضور بهار در عصر خود به عنوان ستایشگر صلح و آزادی و ارزشهای اخلاقی در عرصه سیاست و جامعه است .

 

 

منابع:

 

1.    به یاد میهن(زندگی و شعر ملک الشعرای بهار)،کامیار عابدی،ثالث،چ 1،تهران 1367

2.    گزینه اشعار ملک الشعراء بهار،مروارید،چ 1 ،تهران1380

3.    ادبیات مشروطه ، باقر مؤمنی ، گلشایی ، 1358 

 

|+| نوشته شده توسط تنهاترين تنها در چهارشنبه یکم خرداد 1387 | موضوع:
پروين و انتقاد اجتماعي 

پروين و انتقاد اجتماعي

به بهانه زاد روز پروين اعتصامي 

اگر  هنرمندي  متعهد  و مسئول  باشد بي ‌شك  هيچ گاه نمي‌تواند  نسبت به اوضاع اجتماعي خويش بي‌تفاوت باشد .  پروين اعتصامي  يكي از اين  هنرمندان متعهد و در عين حال منتقد به جامعه زمان خويش بوده است . شعرهاي پروين بازتاب اوضاع سياه اجتماعي است‌كه چيزي جز فقر (اشك يتيم) ظلم و ستم و بيداد گري(شعر مست و هوشيار ) ، رشوه خواري (شعر دو محضر بديده زر ديدم و رفتم ز دست بي تأمل روز را گرفتم شب است) ، ريا  كاري (بناي نيكي بزرگي داد يك درهم گدا را ، كه هنگام دعا ياد آر ما را) ، و كمك نكردن مردم به يكديگر (شعر ، بي‌پدر روي همسايه پي نان رفتم تا مرا ديد در خانه ببست) ، بنيادش نيست .

در واقع  پروين يك مبارز در لباس شاعرانگي  بوده  است ، كه صحت اين گفته را بيانيه

اتحاديه كشاورزان و ترقي خواهان كه منسوب به ميناء الدين ‌طباطبائي (سياستمدار) بود و پروين را يك محصله امريكايي و هيچ ندان معرفي كرده تأييد مي‌كند . در واقع كوبيده شدن پروين توسط گروهي سياسي نشان دهنده اين است كه پروين هيچ گاه نسبت به اوضاع اجتماعي زمان خويش بي‌تفاوت نبوده است .

به قول (علي ده باشي) زمان پروين  زمان دلهره            است . عمريست كه خود كامگي  دروغزني ، هوچيگري  و جهل جاي همه چيز را  در ايران گرفته است و پروين

آرزوها و دردهاي مردمش را با كلمات رنگين و آهنگ دردناك و دلنشين شعر مي‌سازد .

 

 

در اينجا به نمونه‌اي از شعر پروين مي‌پردازيم .

 

                                               اي رنجبر

تا به كي جان كندن اندر آفتاب اي رنجبر  

    ريختن از بهر نان  از چهره   آب  اي رنجبر

زينهمه‌خواري كه‌بيني زآفتاب و خاك وباد   

 چيست‌مزدت‌جز نكوهش  ‌ياعتاب‌اي رنجبر

از  حقوق  پايمال  خويشتن  كن پرشي

     چند مي‌ترسي زهر خان و حباب اي رنجبر

جمله آنان‌را كه چون‌زالو مكندت خون بريز  

  وندرآن‌خون‌دست‌و پايي‌كن‌خصاب اي‌رنجبر

ديو آرزو خود پرستي را بگير و حبس كن   

   تا شود چهر حقيقت بي‌ حجاب اي رنجبر

حاكم شهري كه بهر رشوه  فتوا م‌دهد     

  كي    دهد  عرض  فقيران   را  اي  رنجبر

آنكه خود را پاك  مي‌ داند ز هر  آلودگي   

   مي كند مردار خواري چون غراب اي رنجبر

گر كه‌اطفال‌توبييشامندشبها باك نيست

خواجه تيهو ميكند هرشب‌كباب‌اي رنجبر

گر چراغت‌را نبخشيده‌است‌گردون‌روشني

غم مخور ميتابد امشب‌ماهتاب اي رنجبر

در خور  دانش   اميرانند  و   فرزندانشان

تو چه خواهي فهم كردن‌از‌كتاب‌اي رنجبر

مردم آنند  كز  حكم و  سياست  آگهند

كارگر كارش‌غم است‌و اضطراب اي رنجبر

هركه‌پوشدجامع نيك بزرگ و جامع است

جامه‌ات‌شوخ‌است‌و رويت‌تيررنگ ازگردوخاك 

  از تو مي بايست كردن اجتناب اي رنجبر

 

از آنجا كه پروين مدتي از عمر خود را در زمان قاجار زيسته و مقداري از عمر خود را در دوران پهلوي ، شاهد كشمكش  ها  و از هم پاشيدگي  اوضاعي كه توسط  حاكمان زورگو بوجود آمده ، بوده است . در واقع در دوران قاجار ايران بسيار ناتوان شد .

شكست‌هاي فتحعلي شاه ، محمد شاه و ناصرالدين شاه از روسها و انگليس‌ها مردم ايران رادر فقرفرو بردودر اين‌ميان‌نيز طبقه‌اي‌كه‌بيشترحاكمان، اشراف و سياست مداران بودند در صدد جمع آوري حال و  مكنت و  پشتوانه از  طرق مختلف  مثل رشوه خواري برآمدند  كه  اين  خود  باعث اختلاف  طبقاتي بسيار شديد  بين  افراد  جامعه  شد و نا آگاهي مردم نيز به اين قضيه شدت بيشتري بخشيد .

در ضمن در اين اوضاع با افراد احمد شاه به خارج از كشور و با وجود وضع اقتصادي تباه خزانه خالي دولت  و  فقر و بيكاري مردم  زمينه براي روي كار آمدن يك ديكتاتور  فراهم مي‌شود .

 

 

پروين  در اين  شعر سعي  دارد علاوه  بر به  تصوير كشيدن زمانه  خويش  مردم را به مبارزه و نوعي آگاهي دعوت كند ، (تابه كي جان كندن اي رنجبر) .  در اينجا پروين از حالت توصيف و ارشاد به در مي‌آيد و مردم زمان خويش را به مبارزه فرامي‌خواند .

اين شعر پروين با اينكه همدردي وي با فقرا را كه حاكي از عمق احساس انساني و اخلاقي اوست نشان مي دهد اما توجه به آلام فقرا در نزد وي بدان معني نيست كه ريشه فقر آنها را كه گاه در اجتناب  آنها از  سعي و عمل  است نشان ندهدو نيل به استقرار عدالت اجتماعي به جهدو كوشش موقوف ننمايد . پس در اين شعر به رنجبر كه منظورش همان توده بينواي مردم است توصيه مي‌كند . كه از حقوق پايمال شده خود سؤالي بكند . كه اين دعوت به كوشش و تلاش جهت استقرار در شعر دو قطره خون وي نيز ديده مي شود.آن جا كه مي گويد:

ز قيد بندگي اين بندگان شوند آزاد

اگر به شوق رهايي زنند بال وپري

به حكم نا حق هر سفله خلق را نكشند

اگر زقتل پدر پرسشي كند پسري

سپهر نمي دوخت جامعه بيداد

اگر نبود ز صبر وسكوتش آستري

 

نماد هاي موجود در شعر پروين

رنجبر:نماينده طبقه محروم وكارگر وزحمت كش

خان وجناب واميران و خواجه:نماينده طبقه مرفه وثروتمند

حاكم شرعي:نماينده قاضيان وكساني كه نماينده اجراي عدالت هستند.

حكام:سياستمداران ومسئولين دولتي

نكات اشاره شده در شعر رنجبر:

1-     فقر توده مردم(جامه ات شوخ است و رويت تيره رنگ از گرد وخاك)

2-     دعوت به مبارزه وآگاهي(از حقوق پايمال خويشتن كن پرسشي)

3-     فساد ورشوه خواري حاكمان(حاكم شرعي كه بهر رشوه فتوا مي دهد)

4-     اختلاف شديد طبقاتي(اگر كه اطفال تو بي شامند شب ها باك نيست...)

5-     انحصاري بودن تحصيلات براي طبقه مرفه(در خور دانش اميرانند وفرزندانشان)

6-     ريا كاري(آن كه خود را پاك مي داند ز هر آلودگي،مي كند مردار خواري و...)

7-     نبودن ناظر در كار حاكمان(هر چه بنويسند حكام اندرين محضر رواست؟

و در پايان

پروين يكي از محدود شاعران زن ايراني است كه از هيچ نهراسيده و با انتقاد از جامعه خويش در شعر هايش وظيفه اش را كه همان سكوت نكردن بود به انجام رسانيد.

 

منابع

1-     جلالي بندري،يدالله،گزيده اشعار پروين اعتصامي،انتشارات مرواريد،1378

2-     دهباشي،علي،يادنامه پروين،انتشارات دنياي مدرن،1370

3-     زرين كوب،عبدالحسين،با كاروان حله.

4-     موسوي گرمارودي،علي،اختر چرخ ادب(كتاب همشهري)،انتشارات همشهري،1385

 

|+| نوشته شده توسط تنهاترين تنها در چهارشنبه یکم خرداد 1387 | موضوع:
تلخكامي هاي فردوسي 

تلخكامي هاي فردوسي

به مناسبت ۲۵ ارديبهشت، يادْمان روز داناي توس

حکیم ابوالقاسم فردوسی، حماسه سرا و شاعر بزرگ ایرانی در سال 329 هجری قمری در روستایی در نزدیکی شهر طوس به دنیا آمد. طول عمر فردوسی را نزدیک به 80 سال دانسته اند، که اکنون حدود هزار سال از تاریخ درگذشت وی می گذرد.

فردوسی اوایل حیات را به کسب مقدمات علوم و ادب گذرانید و از همان جوانی شور شاعری در سر داشت . و از همان زمان برای احیای مفاخر پهلوانان و پادشاهان بزرگ ایرانی بسیار کوشید و همین طبع و ذوق شاعری و شور و دلبستگی او بر زنده کردن مفاخر ملی، باعث بوجود آمدن شاهکاری برزگ به نام «شاهنامه» شد .
شاهنامه فردوسی که نزدیک به پنجاه هزار بیت دارد ، مجموعه ای از داستانهای ملی و تاریخ باستانی پادشاهان قدیم ایران و پهلوانان بزرگ سرزمین ماست که کارهای پهلوانی آنها را همراه با فتح و ظفر و مردانگی و شجاعت و دینداری توصیف می کند .
فردوسی پس از آنکه تمام وقت و همت خود را در مدت سی و پنج سال صرف ساختن چنین اثر گرانبهایی کرد ،در پایان کار آن را به سلطان محمود غزنوی که تازه به سلطنت رسیده بود ، عرضه داشت ،
تا شاید از سلطان محمود صله و پاداشی دریافت نماید و باعث ولایت خود شود.سلطان محمود هم نخست وعده داد که شصت هزار دینار به عنوان پاداش و جایزه به فردوسی بپردازد. ولی اندکی بعد از پیمان خود برگشت و تنها شصت هزار درم یعنی یک دهم مبلغی را که وعده داده بود برای وی فرستاد.
و فردوسی از این پیمان شکنی سلطان محمود رنجیده خاطر شد و از غزنین که پایتخت غزنویان بود بیرون آمد و مدتی را در سفر بسر برد و سپس به زادگاه خود بازگشت.
علت این پیمان شکنی آن بود که فردوسی مردی موحد و پایبند مذهب تشیع بود و در شاهنامه در ستایش یزدان سخنان نغز و دلکشی سروده بود ، ولی سلطان محمود پیرو مذهب تسنن بود و بعلاوه تمام شاهنامه در مفاخر ایرانیان و مذمت ترکان آن روزگار که نیاکان سلطان محمود بودند سروده شده بود.
همین امر باعث شد که وی به پیمان خود وفادار نماند اما چندی بعد سلطان محمود از کرده خود پشیمان شد و فرمان داد که همان شصت هزار دینار را به طوس ببزند و به فردوسی تقدیم کنند ولی هدیه سلطان روزی به طوس رسید که فردوسی با سر بلندی و افتخار حیات فانی را بدرود گفته بود و در گذشته بود.
و جالب این است که دختر والا همت فردوسی از پذیرفتن هدیه چادشاه خودداری نمود و آن را پس فرستاد و افتخار دیگری بر افتخارات پدر بزرگوارش افزود. محمود كه خود را «سلطان و سلطانِ غلزی» می خواند و اَلقادرُ بالله، خليفه
‎‎ی عبّاسی ، لقب «يمين الدّوله» بدو داده بود. با چيرگی‎‎ی قهرآميز بر بخش های بزرگی از سرزمين های ايرانی و كشورهای همسايه ، حكومتی نيرومند و توانا و مستقل نما با دربار و دستگاهی پُرحشمت و شكوه و دارای زرق و برقی خيره كننده تشكيل داد

در هنگامه‎‎ی لشكركشی های محمود به گوشه و كنار ايران زمين ، بسياری از انديشه وَران و دانشمندان بزرگ كه در حوزه های فرمانروايی‎‎ی محلّی به كارهای علمی و فرهنگی‎‎ی خويش سرگرم بودند، يا مانند ابوسهل مسيحی از ميان رفتند يا همچون ابوعلی سينا به بيرون از قلمروِ محمود پناه بردند و يا مِثلِ ابوريحان بيرونی گرفتار وی شدند و تا پايان عمر در دستگاه ظاهرساز و پرهياهو، امّا بی ريشه و بنيادِ فرهنگی‎‎یِ وی به سختی دوام آوردند


سلطان محمود در لشكركشی های چندين گانه‎‎ی خود به هندوستان ، به كشتارهای همگانی‎‎ی عظيم و تباهكاری های فاجعه آميزی در آن سرزمين دست زد و ثروت افسانگی و هنگفتی از آن جا به يغما برد. در ايران نيز می رفت تا با كشتار و جنايت و بازداری های انديشه كُش ، كوشش های چهارصد ساله‎‎ی ايرانيان و دستاوردِ آن همه خونِ بی گناه بر زمين ريخته را بر باد دهد و از اين سرزمين ، گورستانی آرام با مردگانی زنده نما بسازد؛

 

 

فردوسی فرزند هوشيار و دردمند چُنين روزگار هراس آوری و وجدانِ بيدار و بی قرارِ چُنين زمانه‎‎یِ پرآشوبی بود. او از همان اوان جوانی نگرانِ سرنوشت قوم و فرهنگ مردم زادبوم خويش و شاهدِ عينی‎‎یِ بسياری از كشمكش ها و آشفتگی ها بود و با چشمان تيزبين و دورنگرِ خود، از يك سو گذشته‎‎ی پر فراز و نشيب ميهن و دستاوردِ رنج و شكنجِ ايرانيان را در پسِ پُشت می ديد و از سویِ ديگر، دورنمای تاريكِ آينده‎‎ی ايران و فضای زهرآگينِ خشك انديشی و جزم ْ باوری و يكسونگری و فرهنگ ستيزی را در افقِ رو به رو می نگريست و در جست و جویِ راهی به بيرون از ديارِ تاريكی بود.

نخستين منت بزرگی که فردوسی بر ما دارد احيا و ابقای تاريخ ملی ماست. هرچند جمع آوری اين تاريخ را فردوسی نکرده و عمل او تنها اين بوده است که کتابی را که پيش از او فراهم آمده بود بنظم آورده است وليکن همين فقره کافيست که او را زنده کننده آثار گذشته ايرانيان بشمار آورد. چنانکه خود او اين نکته را متوجه بوده و فرموده است: «عجم زنده کردم بدين پارسی» و پس از شمارهء اسامی بزرگانی که نام آنها را ثبت جريدهء روزگار ساخته می گويد
چون عيسی من اين مردگان را تمام ـ سراسر همه زنده کردم بنام
او با دريافت ويژگی ها و تَنِش های زمانه ، ضرورتِِ تدوينِِ بی درنگِ حماسه
‎‎یِِ ملّی و احرازِ هويّتِِ قومی و فرهنگی و زبانی‎‎یِ ايرانيان را به خوبی احساس می كرد و تشخيص می داد و شايستگی و توانايی‎‎ی لازم برای بر دوش گرفتن بارِ امانتی چُنين بزرگ و سنگين را در خود می ديد. از اين رو كارِ ناتمام ْ مانده‎‎ی شاعرِ پيشگامِ خود را بر دست گرفت و اين راه دشوار و سنگلاخ را تا پايان پيمود و بار را به شايستگی به منزل رساند.
منابع:

http://www.iran-newspaper.com/1381/810611/html/art.htm

http://www.shahnamehvairan.com/article/Morteza%20Saghebfar/Nationaliste%20Irani

|+| نوشته شده توسط تنهاترين تنها در چهارشنبه یکم خرداد 1387 | موضوع:
شعر خيام از دريچه ي جامعه شناسي 

 شعر خيام از دريچه ي جامعه شناسي

به بهانه ی روز گرامی داشت حکیم خیام نیشابوری

 

خيام شاعر با سرودن رباعيات انگشت‏شمار و با استفاده از شهرت علمي و نفوذ شخصي خود تقريبا از اواسط قرن پنجم مكتب خاصي تاسيس كرده كه ترجمان قرني مشخص و ممتاز از تمام اعصار تاريخ تمدن اسلامي است.

به احتمال قوي ترانه‏هاي فلسفي، زاده‏ي عصر غزالي و خيام است و رباعيات بكاييه و استهزاييه و اعتراضيه از اواسط سده‏ي پنجم هجري مورد تقليد و پيروي قرار گرفته و حتي مي‏توان گفت كه رباعيات اصيل و نسبتا قديمي آن‏قدر حك و اصلاح شده و دست به دست گرديده كه با « زبان قلبي» همه‏ي ايرانيان درآميخته است.

 

كوشش ما در اين نيست كه خيام را محكوم يا تبرئه كنيم. ما مي‏خواهيم به مدد اسناد و شواهد تاريخي با كمال بي غرضي و بدون سبق ذهني، شخصيت خيام تاريخي و جنبه‏ي خلاقه‏ي وي را مورد مطالعه قرار مي‏دهيم و تا حد امكان به وي نزديكتر ‏شويم.

مثلا بيهقي خيام را شخصي بسته و محدود به معنايي كه ما امروز اراده مي‏كنيم- معرفي مي‏كند و بعيد هم نيست كه عمر خيام از نظر افاضه و افاده و نشر علم به جهاتي در را بر روي هر كسي نمي‏گشوده و هر مطلبي را به هر كسي نمي‏گفته؛ و شايد بيهقي خاطرات ديگري نيز شخصا از خيام داشته  بنا به دلايلي آن را براي ما نقل نكرده است.

غزالي و خيام هر دو نماينده و ترجمان يك عصر بحراني و پر تناقض بوده‏‏اند. غزالي شك مي‏كند و با تصوف آتش انديشه را آبي مي‏زند.

خيام مرد ميدان رياضت و تصوف نيست. دماغ رياضي و منطقي دارد. خود را در دامان زندگي مي‏اندازد و شك سرسخت خويش را (لااقل در دوره‏ي جواني و جوشش انديشه) با فعاليت دماغي و اختراع و مطالعه و گاهي سرودن يكي دو رباعي آزادمنشانه تسكين و تخدير مي‏بخشد.

تصاوير مشتركي كه نزد اين هر دو متفكر قرن پنجم، يعني خيام و غزالي وجود دارد قابل توجه است و معلوم نيست كدام يك از ديگري اقتباس كرده‏اند.

كشف راز رباعيات خيامي ما را به آستان خيام«نهاني» و در عين حال تاريخي بيشتر نزديك خواهد كرد.

 

 

اكثر كساني كه درباره‏ي خيام قضاوت كرده‏ خواه او را ستوده يا به باد دشنام گرفته‏اند در ذهن خود خيامي ساخته و تصويري «من عندي» ازاو كشيده و متاسفانه آمده‏اند و به استناد مجموعه‏هاي مشكوك، شخصي را فرض كرده‏اند كه فلان يا فلان رباعي را گفته‏ است. اما وقتي تمام مجموعه‏ها و جنگ‏ها از سنديت قطعي افتاد (به علت فاصله‏ي زماني و عدم تجانس و خيام‏وار نبودن اكثر آنها)، طبعا رباعيات خيام جاي خود را به رباعيات خيام‏وار خواهد داد.

مي‏توانيم صفات و خصايص پنج‏گانه‏ي رباعيات خيامي را بدين طريق دريابيم.

1) شرط نخستين رباعيات «خيام‏وار» اربعه الاركان بودن آنهاست.

مقصود از چهار ركن، تنها داشتن چهار مصرع نيست؛ بلكه غرض اين است كه بايد چهار ركن مستقل عقلاني يا فكري داشته باشد. اين شرط مهم«كليد تشخيص» بسياري از رباعيات خيام‏وار است و از آن هيچ‏گاه نبايد غفلت ورزيد.

2) شرط دوم رباعيات خيام‏وار، شكل كم و بيش منطقي يا شبه استدلالي آنهاست.

اين شرط مهم غالبا جزء لاينفك شرط نخستين است. زيرا دماغي كه طبعا با استدلال و تفكر خو كرده مي‏كوشد انديشه‏ي خود را با چهار عبارت مستقل- كه هريك واحد فكري مشخصي را تشكيل مي‏دهد- بيان كند.

3) شرط سوم، غلبه‏ي معني بر لفظ است. اين شرط را ديگران هم گفته‏اند و نسبت به دو صفت رباعيات خيام‏وار تا حدي تبعي و ضمني است.

4) شرط چهارم، هر رباعي خيام‏وار لامحاله ناظر به درام آفرينش يا فاجعة زندگي انسان و يا لااقل متضمن يكي از اين «مفاهيم» است:

1.  پرسش 2. شك 3. اعتراض 4. عصيان 5. تحدي 6. استهزاء(البته نه به صورت ركيك و عاميانه بلكه اديبانه)

5) شرط پنجم، اغتنام«دم» و وحشت و اندوه مرگ است؛ معاً يا به تنهايي. رباعياتي كه فاقد اندوه مرگ است و اثري از تشويش و هول و هراس مردن در آنها نيست و صرفاً شنونده را به عيش خوش ـ آن هم با حالتي رندانه ـ دعوت مي‏كند غالباً«تقليدي» و بعد از خيام گفته شده و ما نمونه‏هايي از اين گونه رباعيات را در«جهان‏گشا» و«وصاف» و«نفثه‏المصدور» مي‏يابيم.

پس راه وصول به رباعيات خيام نخست يافتن رباعيات خيامي، يعني ترانه‏هايي است كه«خيام‏وار» شروده شده است.

عمق و ارزش و اهميت رباعيات خيامي در همان صفات و خصايص پنجگانه يا دست كم چهارگانه آنهاست و گرنه صرف انتساب نه بر ارزش آنها مي‏افزايد و نه از صفات و خصايص آنها مي‏كاهد.

 

 

|+| نوشته شده توسط تنهاترين تنها در چهارشنبه یکم خرداد 1387 | موضوع:
در آمدي بر انديشه هاي اجتماعي حافظ  

 

 

حافظ به عنوان یک شاعر منتقد احتماعی در غزل زیر به مانند بسیاری از

 غزل های دیگر آسیبهای اجتماعی زمانه ی خود ، مانند ریاکاری ، نفاق

 تکیه بر ظواهر دین را نکوهش کرده است و حکومت شاه شجاع را پایان

  بخش این مسایل می داند

          

        حافظ در دورانی زیسته که بر اثر حمله ی بنیانکن تیمور و آشوب و نابسامانی

        در آن دوران مانند بسیاری دیگر از گویندگان آن زمان ، انعکاسی از در و رنج

        بی پایان در شعرش نمایان است . فساد اخلاقی امرا و حکام و اجتماع منحط

        و رواج فقر حافظ را دردمند ساخته و او را به انتقاد وا داشته است .

        صوفیه که یک حرکت عقلی آمیخته با دین و ارشاد به طرف کمالات نفسانی

        بوده است در قرن 7 و 8 هجری رواج بسیاری داشت صوفیان به عشق و

        معرفت بها می دادند و با طریقه ی مدعیان ظاهر بین مخالف بودند حافظ  از

        این شرایط تاثیر پذیرفته و از جمله کسانی که در صوفیگری حافظ موثر بوده

        است خواجوی کرمانی عارف والا مقام است پس با توجه به گرایشات صوفیانه

        حافظ وی نمی تواند دین داران ظاهرپرست ، مانند امیر مبارزالدین که از شاهان

        هم دوران او بوده است را بپذیرد .

        بر خلاف امیر مبارزالدین شاه شجاع ممدوح و محبوب حافظ است محمود کتبی

        مورخ تاریخ آل مظفر درباره شاه شجاع می نویسد که وی با نظم و نثر تازی

        و فارسی و در رسایل در عراق شهرتی دارد همواره همت پادشاهانه اش در

        بزرگداشت سادات و نواخت علمای عالی مقدار و عدل گستری و رعیت پروری

        مصروف بوده است البته عده ای نیز بر آنند در این اظهارات در مورد شاه شجاع

        که عمرش را در جنگ و ستیز سپری کرده و چشم پدرش را میل کشیده

        مبالغه است اما آنچه مسلم است این است که وی اهل فضل و دانش را

        دوست می داشته و صاحب ذوق و قریحه بوده و در ضمن سخت گیری های

        پدرش امیر مبارزالدین را نداشته است .  

        حافظ غزل زیر را در زمانی که شاه شجاع با کور کردن پدرش (امیر مبارزالدین)

         شهر شیراز را بدست گرفت و بر اریکه سلطنت نشست و اهالی فارس را از

         نعمت آزادی بهره مند ساخته و دست علم نمایان را از گلوی مردم دور کرد

        سروده است .

        

        سحر ز هاتف غیبم رسید مژده به گوش

        که دور شاه شجاع است می دلیر بنوش

        این بیت به از بین رفتن ترس و ظهور آزادی اشاره دارد

       

        شد آنکه اهل نظر بر کناره می رفتند

        هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش

 

        در اوضاع نابسامان قرن هشتم بنای اخلاق فرو ریخته و سرچشمه های

        زیبای دین آلوده شده و تلقی فقهی و خشک و بی روح از دین بر جنبه های

        معنوی آن غالب شده و دین به صورت ابزاری در اختیار حاکمان در آمده و

        باعث سست ایمانی و بی اعتقادی در جامعه شده است در این شرایط اهل

        نظر و عالمان واقعی به جرم گفتن حرف حق به انزوا کشیده می شدند .

        حافظ در این بیت از این شرایط و احوال در زمان محتسب شکایت می کند .

 

       بصورت چنگ بگوییم آن حکایت ها

       که از نهفتن آن دیک سینه می زد جوش

       در این بیت حافظ که در دیوانش بارها از چنگ و عود و سایر آلات موسیقی گفته

       و به موسیقی ابراز علاقه کرده می خواهد چیزهایی که در زمان امیر مبارزالدین

       دل را به درد می آورده اما نمی توانسته آنها را بیان کند ، با نوای چنگ بازگو

       کند

       توضیح : محتسب نواختن آلات موسیقی و سماع را ممنوع کرده بود

    

 

 

      شراب خانگی ترس محتسب خورده

      به روی یار بنوشیم و بانگ نوشانوش

      امیر میارزالدین مظفر سلسله ی آل مظفر را تاسیس کرد و شیخ ابواسحاق

      اینجو ممدوح حافظ را که علم در عهد او رونق داشته از شیراز راند و بعدها

      او را به قتل رساند این عمل وی موجب منفور شدن امیرمبارزالدین در نزد

      حافظ شده است .

      امیرمبارزالدین در چهل سالگی زهد و پارسایی و محتسبی پیش گرفت و

      در سخت گیری در امر شرع زیاده روی کرده و افراد بسیاری را به قتل می

      به قتل رساند. شادروان معین می گوید کوی در میخانه ها را بست و می

      خوران را سخت تادیب کرد و سماع را موقوف داشت به دلیل همین سخت

      گیری ها در ظاهر شرع وی به یک شخصیت منفی در شعر حافظ بدل شده

      است . اما باید بدانیم که حافظ ترسی از محتسب نداشته و از نظر حافظ

      او ریا کار ترسویی بیش نیست که در پنهان آنچه را که از آن منع می کند

      انجام می دهد .

 

       ز کوی میکده دوش بدوش می بردند

       امام شهر که سجاده می کشید به دوش

       آشفتگی اوضاع در سده ی هشتم سبب شد که افراد فاضل که در برابر

      فشارها مقاومت می کردند از بین بروند و تنها طبقات بی تفاوت باقی بمانند

      در این عهد تلاش برای به قدرت رسیدن سبب پیدایش دروغ ، بی اعتمادی ،

       تزویر ، تهمت و سخن چینی شده بود .

       در این بیت امام شهر یا همان زاهد  ظاهر پرست و خرقه پوش از شخصیت-

       ها ی منفی شعر حافظ است که از عشق و معرفت بی بهره است که

       شخصیت متضاد آن در شعر حافظ رند است .

 

      دلا دلالت خیرت کنم به راه نجات

      مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش

      حافظ در این بیت با وجود شادی اش از رسیدن دوران آزادی مردمان آزاد فکر

      و رندان باده خوار را نصیحت می کند که در آزادی افراط نکنند و تظاهر به گناه

      ننمایند     

     این بیت نشان می دهد که در آن روزگار فسق و فجور رواج داشته است .

 

     محل نور تجلی است رای انور شاه

      چو قرب او طلبی در صفای نیت کوش

     این بیت به اعتقاد ایرانیان قدیم  فره ایزدی شاهان را نشان می دهد فره در

      آیین زرتشتی پرتوی اهورایی است که اگر بر کسی بتابد سبب خیر و سعادت

      می شود . در اینجا متوجه می شویم که هنوز در زمان حافظ شاهان از این

      اعتقادات به عنوان ابزار قدرت استفاده می کردند همچنین در این بیت شاعر

      دیگران را به صفای نیت دعوت می کند که این نشان دهنده ی رواج نفاق

      و دورویی در عصر حافظ است .

 

     بجز ثنای جمالش مساز ورد ضمیر

      که هست گوش دلش محرم پیام سروش

      این بیت تکرار معنای بیت قبل است

 

     رموز مصلحت ملک خسروان دانند

      گدای گوشه نشینی تو حافظا مخروش

     این بیت بر خلاف دموکراسی امروزی حکومت دیکتاتور عادل را می پسندد

     که این نابسامانی اوضاع و آشوب و ناامنی در زمان حافظ را نشان می دهد

      البته می دانیم که در آن دوران اصلا حکومت ها دیکتاتور بوده اند اما این

      روحیه ی تسلیم در برابر شاه خودکامه ای که رعیت را در برابر ناامنی حفظ

      کند ناشی از زیستن در جامعه ای آشفته است  

 

 

     منابع :

     پژمان ، حسین . دیوان مولانا شمس الدین محمد شیرازی

     کتبی ، محمود . تاریخ آل مظفر

     غنی ، قاسم . تاریخ عصر حافظ

     سازگار نژاد ، جلیل . حافظ پژوهی

|+| نوشته شده توسط تنهاترين تنها در چهارشنبه یکم خرداد 1387 | موضوع:
بالا